› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 811

حیرتم عمری به امید ندامت شاد داشت

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ادداشتردیف داشتدشواری درآمدنی

حیرتم عمری به امید ندامت شاد داشت

جان‌کنیها، ریشه‌ای در تیشهٔ فرهاد داشت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتیشهٔ فرهاد ← تیشهٔ فرهاد؛ تلمیح عاشقانهجان‌کنیها ← رنج‌های سختحیرتم ← حیرتِ منندامت ← پشیمانی

دل به کلفت سخت مجبور است از قسمت مپرس

آه از آن آیینه کز جوش نفس امداد داشت

بی‌تو در ظلمت سرای جسم کی بودی فروغ

پرتو مهر تو این ویرانه را آباد داشت

لخت دل را سد راه ناله‌کردن مشکل است

دست رد از برگ گل نتوان به روی باد داشت

برگ گل ← گلبرگدست رد ← رد کردنسد راه ← مانعلخت دل ← پارهٔ دل

پیش ازآن‌کاندیشهٔ دام و قفس زهزن شود

طایر ما آشیان در خاطر صیاد داشت

خاطر صیاد ← ذهنِ شکارچیدام و قفس ← دام و قفسِ شکارزهزن ← کمان‌کش؛ آماده‌به‌تیرطایر ← پرنده

عالمی بر باد رفت و ریشهٔ عجزم بجاست

ناتوانی بر مزاجم جوهر فولاد داشت

آنچه بر دل رفت از یاد برهمن زاده‌ای

کافرم گر هیچ کافر این قیامت یاد داشت

برهمن زاده‌ای ← فرزندِ برهمن؛ بت‌پرستقیامت ← واقعهٔ عظیمِ رستاخیزگونهکافرم ← کافر باشم؛ سوگند

برده‌ام تا جلوه‌ای نقب خرابی‌های دل

این عمارت جای خشت آیینه در بنیاد داشت

آیینه در بنیاد ← آیینه به‌جای خشت در بنجلوه‌ای ← تجلی و ظهورخرابی‌های دل ← ویرانی‌های دلنقب ← سوراخ و تونل زدن

یاد ایامی که در صحرای پرشور جنون

همچو موج سیل نقش پای من فریاد داشت

انتخاب‌کلک صنع از حسن خط‌کردیم سیر

بیت ابرو در ازل هر مصرع آن صاد داشت

ازل ← از ازل؛ بی‌آغازبیت ابرو ← ابرو چون بیتِ شعرصاد ← حرف صاد؛ خمِ ابرو

یأس مطلب نالهٔ ما را نفس‌فرسا نکرد

بی‌بری این سرو را از ریشه هم آزاد داشت

آزاد داشت ← رها نگه داشتبی‌بری ← بی‌ثمرینفس‌فرسا ← جان‌فرسایأس مطلب ← نومیدی از مقصود

بس که پیکان بود بیدل غنچهٔ این‌گلستان

زهرخند زخم چون گل خاطر ما شاد داشت

خاطر ما ← دل مازهرخند ← خندهٔ تلخ و زهرآلودغنچهٔ این‌گلستان ← غنچهٔ این باغپیکان ← نوک تیر
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗