› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1491

آدمی‌کاثار تنزیهش رجوع خاک بود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اکبودردیف بوددشواری دشوار

آدمی‌کاثار تنزیهش رجوع خاک بود

دست اگر بر خویش می‌زد زین وضوها پاک بود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآدمی‌کاثار ← انسانی که آثاربر خویش می‌زد ← به خویشتن می‌زدتنزیهش ← پاک‌شمردن او از نقصرجوع خاک ← بازگشت به خاکوضوها ← پاکیزگی‌های وضوگونه

خاک ما کز وهم رفعت ننگ پستی می‌کشد

گر تنزل کردی از اوج غرور افلاک بود

هیچ‌کس بر فهم راز از نارسایی پی نبرد

فطرت اینجا عذرخواه خلق بی‌ادراک بود

بی‌ادراک ← بی‌فهم و درکعذرخواه ← پوزش‌خواه و معذور‌دارفطرت ← سرشت و طبیعتفهم راز ← دریافتن سرّنارسایی ← ناتوانی فهم

سیر این گلشن کسی را محرم عبرت نکرد

گل اگر بر سر زدیم از بی‌تمیزی خاک بود

هر چه بادابادگویان تاخت هستی بر عدم

راه آفت داشت اما کاروان بی‌باک بود

بادابادگویان ← با شعار هرچه بادا بادتاخت هستی ← هجوم وجودراه آفت ← مسیر آسیب و بلاعدم ← نیستیکاروان بی‌باک ← کاروان بی‌پروا

با همه تعجیل فرصت هیچ کوتاهی نداشت

لیک صید مدعا یکسر نفس فتراک بود

پیش ازآن‌کاید خم اسرار مخموران به جوش

طاق مینا خانهٔ تحقیق برگ تاک بود

برگ تاک ← برگ درخت انگوربه جوش ← به غلیان و هیجانخانهٔ تحقیق ← جای حقیقت‌جوییخم اسرار ← خمرهٔ رازهاطاق مینا ← طاق شیشهٔ میمخموران ← مستانِ نشئه

در سواد فقر جز تنزیه نتوان یافتن

سایه رختی داشت کز آلودگی‌ها پاک بود

آلودگی‌ها ← چرکی‌ها و ناپاکی‌هاتنزیه ← پاک‌شمردن از نقصسایه رختی ← سایه جامه‌ای داشتسواد فقر ← سیاهی و عرصهٔ درویشی

تا کجا مجنون در ناموس مستوری زند

تار و پود جامهٔ عریان تنی یک چاک بود

در خجالت‌گاه جسمم جز خطا نامد به پیش

ره به لغزش قطع شد از بس زمین نمناک بود

خجالت‌گاه جسمم ← جای شرمساری تنمخطا ← گناه و لغزشره به لغزش ← راه افتادن و خطازمین نمناک ← زمین لغزنده از نمقطع شد ← بسته و منقطع شد

هر کجا بیدل ز لعل آبدارش دم زدیم

حرف گوهر خجلت دندان بی‌مسواک بود

بی‌مسواک ← ناشسته و ناپیراستهحرف گوهر ← سخن از مروارید دندانخجلت دندان ← شرم دندان نازیبادم زدیم ← سخن گفتیملعل آبدارش ← لب سرخ درخشان او
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗