› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1490

سجدهٔ خاک درت هرکه تمنایش بود

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ایشبودردیف بوددشواری میانه

سجدهٔ خاک درت هرکه تمنایش بود

هر کجا سود قدم بر سر من پایش بود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتمنایش ← آرزوی اودرت ← آستان و درگاه توسجدهٔ خاک ← پیشانی‌نهادن بر خاکسود قدم ← سودن و مالیدن پا

علم همت عشاق نگونی نکشد

خاکشان پی سپر قامت رعنایش بود

عشاق ← عاشقانعلم همت ← پرچم بلندهمتیقامت رعنایش ← قد و بالای دلکش اونگونی نکشد ← سرافکنده و واژگون نشودپی سپر ← زیر پای و لگدمال

موج را هرزه‌دوی‌ها ز گهر دور انداخت

آبرو در قدم آبله‌فرسایش بود

آبرو ← حیثیت و شرفآبله‌فرسایش ← فرسایش از تاول پاهرزه‌دوی‌ها ← دویدن‌های بیهودهگهر ← مروارید و گوهر

دل تغافل زد از آگاهی و ما آب شدیم

انفعال همه کس شوخی تنهایش بود

آب شدیم ← ذوب و نابود شدیمانفعال ← شرم و سرافکندگیتغافل زد ← تجاهل و بی‌اعتنایی کردشوخی تنهایش ← بازی تنهایی و جلوهٔ یگانه‌اش

وصل حسنی به رخش آب زد آیینهٔ شرم

وضع آغوش تو صفر عرق افزایش بود

آیینهٔ شرم ← آینهٔ حیا و خجالتافزایش بود ← افزایش‌دهنده و فزاینده بودصفر عرق ← نهایت عرق‌ریختن از شرموصل حسنی ← پیوند و دیدار زیباییوضع آغوش ← حالت درآغوش‌گیری

داغ شد حیرت و زان جلوه به رنگی نرسید

چه توان کرد پس پرده تماشایش بود

عمر چون شهرت عنقا به غم شبهه گذشت

کس نشد محرم اسمی که مسمایش بود

شهرت عنقا ← آوازهٔ سیمرغِ ناموجودغم شبهه ← اندوه تردید و ابهاممحرم اسمی ← آشنا به نامیمسمایش ← حقیقت و مصداق آن نام

آه یک داغ پیامی به دل ما نرساند

قاصد شمع به مطلب همه اعضایش بود

اعضایش ← اندام‌های شمعداغ پیامی ← پیامِ نشانِ سوزقاصد شمع ← شمع به‌عنوان پیام‌رسانمطلب ← مقصود و خواسته

دوری مقصد باختهٔ یکدگریم

هر که دی محو شد امروز تو فردایش بود

باختهٔ یکدگریم ← باختگانِ یکدیگردوری مقصد ← دوری راه و مقصوددی ← دیروزفردایش ← فردای اومحو شد ← ناپدید گشت

کردم از هر که درس خانه سراغ تحقیق

گفت از آمدنت پیش همین جایش بود

آمدنت ← آمدن توجایش بود ← جای حقیقی همان بوددرس خانه ← مدرسه و جای آموختنسراغ تحقیق ← جویای حقیقت‌جویی

بیدل از بزم هوس سیر ندامت کردیم

سودن دست بهم قلقل مینایش بود

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗