دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1378
ز شرم عشق فلکها به خاک رو کردند
ز شرم عشق فلکها به خاک رو کردند
دمی که چشم گشودند سر فرو کردند
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندخاک رو ← سر به خاک نهادن، فروتنیسر فرو ← سر فرود آوردن از شرمشرم عشق ← شرمساریِ ناشی از عشقفلکها ← آسمانها، افلاک
هوای قصر غنا خفت پا به دامن عذر
کمندها همه بر عزم چین غلو کردند
دامن عذر ← بهانه و پوزشعزم چین ← قصدِ دوردست و بلندپروازیغلو ← زیادهروی و اغراقغنا ← توانگری و بینیازیهوای قصر ← میلِ کاخ و جاهکمندها ← ریسمانهای شکار و کشش
خرد به صد طلب آیینهٔ جنون پرداخت
که چشم شخص به تمثال روبروکردند
آیینهٔ جنون ← آینهٔ دیوانگی و شورتمثال ← صورت و تصویر رویاروخرد ← عقل و اندیشهروبروکردند ← روی در روی هم نهادند
به وهم باده حریفان آگهی پیما
دلگداخته در ساغر و سبو کردند
قیامت است که در بحر بیکنار عدم
ز خود تهیشدگان کشتی آرزو کردند
کسی به معبد خجلت چه سجده پیش برد
جبین به سیل عرق رفت تا وضو کردند
علاج چاکگریبان به جهد پیش نرفت
سرنگون شده را بخیهٔ رفو کردند
به حُکم عجز همه نقشبند اوهامیم
شکست چینی ما صرف کلک مو کردند
حُکم عجز ← فرمانِ ناتوانیشکست چینی ← خردههای شکستهی سفال ظریفکلک مو ← قلمموی بسیار نازک
سواد نسخهٔ بینش خموشی انشا بود
به جای چشم همه سرمه در گلو کردند
دماغ سیر چمن سوخت در طبیعت عجز
به خاک از آبله آبی زدند و بو کردند
ز دورباش ادب غیرتی معاینه شد
که محرمان همه خود را خیال او کردند
تلاش خلق ز علم و عمل دری نگشود
مآلکار چوبیدل به هیچ خو کردند
خو کردند ← عادت دادند، خوگر ساختنددری نگشود ← راهی نگشودعلم و عمل ← دانستن و کردنِ ظاهریمآلکار ← سرانجامِ کارچوبیدل ← مانند بیدل
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزلهای مرتبط