› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1956

سنگ راهم می‌خورد حرصی که دارد احتشام

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه امدشواری درآمدنی

سنگ راهم می‌خورد حرصی که دارد احتشام

روز اول طعمه از جزو نگین کرده‌ست نام

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداحتشام ← شکوه و جاهجزو نگین ← پارهٔ نگین؛ تکه‌ای از جواهرطعمه ← خوراک؛ صید

خانه روشن کرده‌ای هشدار ای مغرور جاه

آنقدر فرصت ندارد آفتاب روی بام

پختگی نتوان به دست آورد بی‌سعی فنا

غیر خاکستر خیال شعله هم خام است خام

تا سخن باقی بود درد است صهبای‌کمال

نیست غیر از خامشی چون صاف می‌گردد کلام

خامشی ← سکوت و خاموشیصاف می‌گردد ← صافی و پالوده شدنصهبای‌کمال ← شرابِ کمال و پختگی معنوی

نامداران زخمی خمیازهٔ جمعیت‌ند

سخت محروم است ناسور نگین از التیام

التیام ← بهبود و التیام یافتنناسور ← زخمِ کهنهٔ التیام‌ناپذیرنامداران ← مشهوران و بزرگان

ذلتی در پردهٔ امید هر کس مُضمر است

کاسهٔ دریوزهٔ صیاد دارد چشم دام

دریوزهٔ صیاد ← گدایی و طلبِ شکارچیمُضمر ← پنهان و نهفتهچشم دام ← چشمِ دام برای فریب

بیخبر فال تماشا می‌زنی هشیار باش

شمع را واکردن چشم است داغ انتقام

داغ انتقام ← سوز و کیفرِ انتقامفال تماشا ← تفأل و نگاهِ سرخوشانهواکردن چشم ← گشودن چشم؛ بیدار شدن

به که ما و من به گوش خامشی ریزد کسی

ورنه تا مژگان زدن افسانه می‌گردد تمام

ما و من ← خودبینی و انانیتمژگان زدن ← چشم برهم زدن؛ لحظه‌ایگوش خامشی ← گوشِ سکوت و خاموشی

طبع در نایابی مطلب سراپا شکوه است

تا بود از می تهی لبریز فریادست جام

شکوه ← ناله و شکایتلبریز فریادست ← آکنده از فریاد و نالهنایابی مطلب ← دستیافتن‌نشدنِ مقصود

بر نیاید شبهه در ملک یقین از انقلاب

روز روشن سایه را با شخص نتوان یافت رام

انقلاب ← دگرگونی و آشفتگیرام ← سازگار و آرامشبهه ← تردید و شکملک یقین ← قلمروِ یقین و قطع

فکر استعداد خود کن فیض حرفی بیش نیست

صبح بهر عالمی صبح است و بهر شام، شام

استعداد ← قابلیت و ظرفیت درونیحرفی بیش نیست ← چیز ناچیزی استفیض ← برکت و فیضِ معنوی

همت آزاد را بیدل ره و منزل یکی‌ست

نغمه را در جاده‌های تار می‌باشد مقام

جاده‌های تار ← راه‌های تاریک و مبهممقام ← جایگاهِ نغمه در موسیقیهمت آزاد ← عزمِ رها از قید
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗