› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2246

ز بس صرف ادب پیمایی عجز است احوالم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه المدشواری دشوار

ز بس صرف ادب پیمایی عجز است احوالم

به رنگ خامه لغزش·های مژگان کرده پامالم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخامه ← قلمصرف ادب ← یکسره ادبلغزش·های مژگان ← لغزش‌های مژهپامالم ← لگدمالم کردهپیمایی ← پیمودن

کف خاکم، غبار است آبروی دستگاه من

به توفان می‌روم تا گل کند آثار اقبالم

نظر‌ها محرم نشو و نمای من نمی‌باشد

نهال ناله‌ام آن سوی عرض رنگ می‌بالم

همان بهتر که پیش از خاک‌گشتن بی‌نشان باشم

دماغ شهرت عنقا ندارد ریزش بالم

بی‌نشان ← گمنامخاک‌گشتن ← خاک شدندماغ شهرت ← غرور نام‌آوریریزش بالم ← فروریختن بال منعنقا ← سیمرغ

به رنگی آب می‌گردم ز شرم خودنمایی‌ها

که سیلابی کند در خانهٔ آیینه تمثالم

چو گل تا زبن چمن دوری به کام ساغرم خندد

به زیر خاک باید رنگ‌ها گرداند یک سالم

دلی کو تا به درد آید ز عجز مدعای من

نفس شور قیامت می‌کند انشا و من لالم

انشا ← پدیدآوردن و نگاشتنشور قیامت ← غوغای رستاخیزلالم ← گنگ و لال‌اممدعای ← ادعا و خواسته

ز اوضاعم چه می‌پرسی ز اطوارم چه می‌خواهی

به حسرت می‌تپم جان می‌کنم این است اعمالم

اطوارم ← رفتارها و حالاتماعمالم ← کردارهایماوضاعم ← حال‌ها و وضع‌هایمحسرت ← افسوس

ز تأثیر فسون‌های محبت نیستم غافل

به گوشم می‌رسد آ‌وازها چندانکه می‌نالم

آ‌وازها ← صداهافسون‌های ← افسون‌هایمحبت ← عشق

شرار کاغذم عمری‌ست بال افشاند و عنقا شد

تمنا همچنان پرواز می‌بیزد به غربالم

شرار کاغذم ← جرقهٔ کاغذی منعنقا ← سیمرغغربالم ← غربال منمی‌بیزد ← الک می‌کند

ز سازم چون نفس غیر از تپش صورت نمی‌بندد

چه امکان دارد آسودن دل افتاد‌ست دنبالم

آسودن ← آرام گرفتنتپش ← ضربان و تپشدنبالم ← در پی منسازم ← ساز من

ندامت توأم آگاهی‌ام گل می‌کند بیدل

چو مژگان دست بر هم سوده‌ام تا چشم می‌مالم

توأم ← همراهسوده‌ام ← ساییده‌امندامت ← پشیمانیگل می‌کند ← می‌شکفد
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗