› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 968

هوس در مزرع آمال گو صد خرمن انبارد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ارددشواری دشوارتر

هوس در مزرع آمال گو صد خرمن انبارد

شرار کاغذ ما ربزش تخم دگر دارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندربزش تخم ← پاشیدنِ بذرشرار کاغذ ← جرقهٔ کاغذ؛ شعلهٔ زودگذرمزرع آمال ← کشتزارِ آرزوها

غبار گفتگو بنشان مبادا فتنه انگیزی

نفس‌ها رفته رفته شور محشر بار می‌آرد

شور محشر ← غوغای قیامتغبار گفتگو ← غبارِ سخن و جدل

جلال عشق آخر سرمه سازد شور امکان را

ز برق غیرت آتش نیستان ناله نگذارد

جهان محکوم‌تقدیر است باید داشت مغرورش

اگر ناخن ز قدرت دم زند گو پشت خود خارد

محکوم‌تقدیر ← مقهور و تابعِ تقدیرپشت خود خارد ← خود به کار خود برسد

چه گل خرمن کنیم از ریشه‌های نقش پیشانی

عرق در مزرع بیحاصل ما خنده می‌کارد

شکست شیشه برهم می‌زند هنگامهٔ مستان

کسی از امتحان یارب دل ما را نیازارد

شکست شیشه ← شکستنِ جامهنگامهٔ مستان ← غوغا و انجمنِ مستان

به این ذوق طرب کز حسرت دیدار لبریزیم

نگه خواهد چکیدن گر تری دامانم افشارد

افشارد ← بفشارد؛ بچکاندتری دامانم ← نمِ دامنم از اشکذوق طرب ← چشیدنِ شادی

جنون مشرب پروانه‌ای دارم که از مستی

زند آتش به خویش و صیقل آیینه پندارد

مژه هرجا گشودم سیر نیرنگ دویی‌کردم

ببندم چشم تا از راه نم آیینه بردارد

نم آیینه ← رطوبتِ آینه؛ مانعِ دیدن

نمو از ریشهٔ بی‌عشرت ما می‌کشد گردن

وگرنه ابر این وادی سر افکنده می‌بارد

بی‌عشرت ← بی‌عیش و محروم از شادیسر افکنده ← سرافکنده و شرمسارنمو ← رشد و رویش

چو غفلت غافلیم از غفلت احوال خود بیدل

فراموشی، فراموشی به یاد کس نمی‌آرد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗