› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 802

در ربط خلق یکسر ناموس‌ کبریایی‌ست

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه اییستدشواری دشوارتر

در ربط خلق یکسر ناموس‌ کبریایی‌ست

چون سبحه هر اینجا در عالم جدایی‌ست

منعم به چتر و افسر اقبال می‌فروشد

غافل که بر سر ما بی‌سایگی همایی‌ست

وارستگی ایاغیم، بی‌وهم باغ و راغیم

صبح فلک دماغیم بر بام ما هوایی‌ست

دارد جهان اقبال، ادبار در مقابل

بر خودسری مچینید هرجا سری‌ست پایی‌ست

آرام و رم درین دشت فرق آنقدر ندارد

در دیده آنچه کوهی‌ست در گوشها صدایی‌ست

آوارهٔ خیالات دل بر چه بندد آخر

گر عشق بی‌ نیازست‌ در حسن بی‌وفایی‌ست

زین‌ورطهٔ خجالت آسان نمی‌توان رست

چون شمع زندگی را در هر عرق شنایی‌ست

در خورد سخت‌جانی باید غم جهان خورد

ترکیب وسع طاقت معجون اشتهایی‌ست

بیمایگان قدرت شایستهٔ قبولند

دست شکسته بارش برگردن دعایی‌ست

گوش تظلم دل زین انجمن که دارد

دنیا گذرگهی بهند پنداشتیم جایی‌ست

گلزار بی‌بریها وارستگی بهار است

درگرد موی چینی فریاد سرمه سایی‌ست

بیدل‌کجا بردکس بیداد بی‌تمیزی

در سرنگونی بید هم برگ پشت پایی‌ست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗