› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 785

در تکلم از ندامت هیچکس آسوده نیست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ودهنیستردیف نیستدشواری دشوارتر

در تکلم از ندامت هیچکس آسوده نیست

جنبش لب یکقلم جز دست برهم سوده نیست

راحت آبادی که مردم جنتش نامیده‌اند

بی‌تکلف این سخن غیر از لب نگشوده نیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌تکلف ← بی‌پیرایه و سادهجنتش ← بهشتشراحت آبادی ← دیارِ آسایشلب نگشوده ← لبِ فروبسته؛ خاموش

گر زبان ز شوخی اظهار وا دزدد نفس

صافی آیینهٔ مطلب غبار اندوده نیست

پاس ناموس سخن در بی‌زبانی روشن اسب

هیچ مضمونی درین صورت نفس فرسوده نیست

قطره‌ها از ضبط موج آیینه‌دارگوهرند

تا شود روشن که سعی خامشی بیهوده نیست

سعی خامشی ← کوششِ خاموشیضبط موج ← خویشتن‌داریِ موج

گفتگو بیدل دلیل هرزه‌تازیهای ماست

تا جرس فریاد دارد کاروان آسوده نیست

جرس ← زنگِ کاروانهرزه‌تازیهای ← بیهوده‌تازی‌هایکاروان ← کاروانِ سلوک
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
روشن
تابناک و آشکار؛ نمادِ آگاهی و تجلیِ معنا.
راحت
آسایش و آرام؛ نزدِ بیدل آرامشی که در ترکِ آرزو هست.
صورت
شکل و نقش بیرونی؛ در برابر معنا و گاه جلوه گذرای رنگ.
قطره
دانه آب؛ نماد فردِ ناچیز که در دریای هستی محو می‌گردد.
ضبط
نگاه‌داشتن و مهار؛ نمادِ خویشتن‌داری و فروبستنِ پریشانی.
سخن
گفتار و کلام؛ نمادِ معنیِ نازک و گوهرِ بیان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗