› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 724

سرو بهار جلوه قد دلستان کیست

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انکیستدشواری دشوارتر

سرو بهار جلوه قد دلستان کیست

پیغام فتنه، برق نگاه نهان کیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبرق نگاه ← درخشش瞬ی چشمسرو بهار جلوه ← سروِ بهاریِ زیبایی و نمایشقد دلستان ← بالای معشوق دلرباپیغام فتنه ← پیام آشوب و شور عشق

نگذشته‌ست اگر ز دلم لشکر غمت

داغ جگر، نشان پی کاروان کیست

داغ جگر ← نشان سوختگی دللشکر غمت ← سپاه اندوه تونشان پی ← اثر ردّ پاکاروان ← قافله؛ اینجا کاروان غم

اندیشه‌ها به حسرت تحقیق آب شد

یارب سخن نزاکت موی میان کیست

از تیشه برد سعی نفس‌گوی جان‌کنی

این بیستون اثر دل نامهربان‌کیست

بیستون ← کوه فرهاد؛ نماد رنج عشقتیشه ← ابزار کوهکنی فرهادجان‌کنی ← کوشش جان‌فرسانامهربان‌کیست ← از آنِ کدام نامهربان استنفس‌گوی ← با نفسِ بریده سخن‌گو

عمری به پیچ و تاب سیهروزی‌ام گذشت

بختم غبار طرهٔ عنبر فشان کیست

سیه‌روزی‌ام ← بدبختی و تیره‌بختی منعنبر فشان ← افشانندهٔ بوی عنبرغبار طرهٔ ← غبار گیسوی تابدارپیچ و تاب ← خم و پیچ رنج و اضطراب

سرگرم خوش‌خرامی ناز است ناوکت

این مغز فتنه، کوچه‌رو استخوان کیست

خوش‌خرامی ← راه رفتن نازآلود و دلفریبمغز فتنه ← هسته و جوهر آشوبناوکت ← تیرِ نازک توکوچه‌رو ← سرگردانِ کوچه؛ رهرو

فریاد ما به چشم سیاهت نمی‌رسد

باب دکان سرمه‌فروشان، فغان کیست

باب دکان ← آستانه و درِ دکانسرمه‌فروشان ← فروشندگان سرمه؛ استعاره چشمفغان ← شیون و ناله

بگذارتا به عجز؟؟ بنالیم وخون شویم

جرأت‌فروش عرض محبت، زبان کیست

جرأت‌فروش ← فروشندهٔ گستاخی؛ گستاخ‌نماعجز ← ناتوانی و درماندگیعرض محبت ← ابراز و اظهار دوستی

در هر کجا ز مشت خس ما نشان دهند

آتش زن و بسوز، مپرس آشیان کیست

صندل‌فروش ناصیهٔ عزتم چو صبح

گرد به باد رفته‌ام از آستان کیست

آستان ← آستانه و درگاهصندل‌فروش ← آغشته به صندل؛ سپیدچهرهعزتم ← آبرو و سربلندی منناصیهٔ ← پیشانیگرد به باد رفته‌ام ← چون غبار پراکنده شده‌ام

بیدل اگر نه طبع تو مشاطگی کند

آیینه‌دار شاهد معنی بیان کیست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗