دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1339
آنها که رنگ خودسری شمع دیدهاند
آنها که رنگ خودسری شمع دیدهاند
انگشت زینهار ز گردن کشیدهاند
داغ تحیرم که نفس مایههای وهم
زین چار سو امید اقامت خریدهاند
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداقامت ← ماندن و سکونتمایههای وهم ← سرمایههای خیالچار سو ← چهار جهت عالم
جمعی کزین بساط به وحشت نساختند
چون اشک شمع لغزش رنگ پریدهاند
بساط ← گستره و خوان دنیالغزش رنگ ← لغزیدن و محو رنگوحشت ← هراس و ناآرامیپریدهاند ← رنگ باختهاند
خلقی به اشتهار جنونهای ساخته
دامن به چین نداده گریبان دریدهاند
اشتهار ← شهرت و نامجوییجنونهای ساخته ← دیوانگیهای ساختگیگریبان دریدهاند ← یقه دریده؛ تظاهر جنون
گوش و زبان خلق به وضع رباب و چنگ
بسیار گفتگوی سخن کم شنیدهاند
تحقیق را به ظاهر و مظهر چه نسبت است
افسون احولیست که آیینه دیدهاند
تحقیق ← حقیقتجویی نابظاهر و مظهر ← نمود و محل ظهور
مردان ز استقامت و همت به رنگ شمع
از جا نمیروند اگر سر بریدهاند
استقامت ← پایداریبه رنگ شمع ← همچون شمعهمت ← عزم بلند
بر دوش بید مصلحتی داشت بیبری
کز بار سایه نیز ضعیفان خمیدهاند
بار سایه ← سنگینی سایهبید ← درخت بید خمیدهبیبری ← بیثمری
رنج بقا مکش که نفسهای پر فشان
در گلشن خیال نسیمی وزیدهاند
رنج بقا ← رنج ماندن در هستیپر فشان ← بالافشان و بیقرارگلشن خیال ← باغ پندار
غم شد طرب ز فرصت هستی که چون حباب
بر طاق عمر شیشه نگونسار چیدهاند
رنگ بهار شرم ز شوخی منزه است
بیدل مصوران عرق میکشیدهاند
رنگ بهار ← جلوه و رنگ بهاریشوخی ← گستاخی رنگآمیزیعرق ← عرق شرممصوران ← نقاشان
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزلهای مرتبط