› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1326

اینکه در دیر غمت دم سرد پیدا کرده‌اند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ردپیداکردهاندردیف پیدا کرده انددشواری درآمدنی

اینکه در دیر غمت دم سرد پیدا کرده‌اند

دل نداری ورنه دل از درد پیدا کرده‌اند

هیچکس از اختراع این بساط آگاه نیست

رنگ می‌بازیم و یاران نرد پیدا کرده‌اند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداختراع این بساط ← پدیدآوردنِ این صحنهرنگ می‌بازیم ← رنگ می‌بازیم؛ قمارِ رنگنرد پیدا کرده‌اند ← نردِ بازی را پدید آورده‌اند

گم شد‌ست آتار همت‌ها به گرد جست‌وجو

تا در این صحرا سراغ مرد پیدا کرده‌اند

آتار همت‌ها ← آثارِ همت‌هاسراغ مرد ← نشانِ مردِ کاملپیدا کرده‌اند ← جسته‌اندگرد جست‌وجو ← غبارِ جست‌وجو

منکر بی‌دست و پایی‌های معذوران مباش

عاجزان کاری که نتوان کرد پیدا کرده‌اند

عاجزان ← ناتوانانمعذوران ← عذرآوردگانِ موجهمنکر ← انکارکننده مباشپیدا کرده‌اند ← راهی یافته‌اند

برده‌اند از موج گوهر پیچ‌وتاب اشتراک

مصرع ما را ز تضمین فرد پیدا کرده‌اند

ماجرای خامشان نشنیده می‌باید شنید

بی‌زبانی را نفس‌پرورد پیدا کرده‌اند

بی‌زبانی ← زبان‌بستگیماجرای خامشان ← داستانِ خاموشاننفس‌پرورد ← پروردهٔ نفس؛ گویای بی‌زبانپیدا کرده‌اند ← یافته‌اند

چون نگاه چشم آهو عمر در وحشت گذشت

خانه را اینجا بیابان‌گرد پیدا کرده‌اند

بیابان‌گرد ← سرگردانِ بیابانخانه را اینجا ← خانه را در این دنیانگاه چشم آهو ← نگاهِ رمیدهٔ آهووحشت ← هراس و رمیدگی

یاد ما کن گر به سیر نرگس‌ستانت سری‌ست

رنگ بیماران جشمت زرد پیداکرده‌اند

جشمت ← چشمترنگ بیماران ← رنگِ زردِ بیمارانزرد پیداکرده‌اند ← زرد و بیمارگون یافته‌اندنرگس‌ستانت ← نرگس‌زارِ چشمِ تو

می‌دهندم دل به هر آیین که می‌آیند پیش

نازنینان طرفه ره‌آورد پیدا کرده‌اند

طرفه ره‌آورد ← رمآوردِ شگفت و تازهمی‌دهندم دل ← دل به من می‌سپارندنازنینان ← دلبران و زیبارویانهر آیین ← به هر شیوه

زان بهارم مژدهٔ بوی خرامی می‌رسد

رنگ‌های رفته بیدل گرد پیدا کرده‌اند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
پیدا
آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗