› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 42

نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ونکردصحراراردیف صحرا رادشواری دشوار

نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را

که نقش پای آهو چشم مجنون کرد صحرا را

دل از داغ محبت گر به این دیوانگی بالد

همان یک لاله خواهد تشت پرخون کرد صحرا را

بهار تازه‌رویی حسن فردوسی دگر دارد

گشاد جبهه رشک ربع مسکون کرد صحرا را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتازه‌رویی ← تازگی و طراوت چهرهحسن فردوسی ← زیبایی بهشتیربع مسکون ← ربعِ آبادِ زمینگشاد جبهه ← گشادی پیشانی

به پستی درنمانی گر به آسودن نپردازی

غبار پرفشان هم دوش گردون کرد صحرا را

غبار پرفشان ← غبارِ پرگشایندههم دوش گردون ← هم‌پایهٔ آسمانپستی ← فرومایگی و فرودستی

دماغ اهل مشرب با فضولی برنمی‌آید

هجوم این عمارت‌ها دگرگون کرد صحرا را

دماغ اهل مشرب ← طبعِ اهلِ مشرب عرفانیفضولی ← مداخله و فضولی‌گریهجوم این عمارت‌ها ← یورشِ بناهای دنیوی

ز خودداری ندانستیم قدر عیش آزادی

دل غافل به کنج خانه مدفون کرد صحرا را

خودداری ← خویشتن‌داری و امتناععیش آزادی ← لذتِ رهاییمدفون کرد صحرا ← بیابان را در خانه دفن کرد

ندانم گردباد از مکتب فکر که می‌آید

که این یک مصرع پیچیده موزون کرد صحرا را

به قدر وسعت است آماده استعداد ننگی هم

بلندی ننگ چین بر دامن افزون کرد صحرا را

غبارم را ندانم در چه عالم افکند یا رب

غم آزادی‌ای کز شهر بیرون کرد صحرا را

به کشتی از دل مأیوس باید بگذرم بیدل

شکست این آبله چندان که جیحون کرد صحرا را

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗