› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2434

به خود داری فسردن گرم کردی جای بگذشتن

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ایبگذشتنردیف بگذشتندشواری درآمدنی

به خود داری فسردن گرم کردی جای بگذشتن

شدی آخر درین ویرانه نقش پای بگذشتن

نفهمیدی کزین محفل اقامت دور می‌باشد

گذشتی همچو عمر شمع در سودای بگذشتن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداقامت دور ← ماندنِ طولانی دور استسودای بگذشتن ← اندیشهٔ عبور و رفتن

اگر آنسوی افلاکی همان وا ماندهٔ خاکی

گذشتن سخت دشوارست ازین صحرای بگذشتن

افلاکی ← آسمانی و فلکیصحرای بگذشتن ← دشتِ عبور و فناوا ماندهٔ خاکی ← مانده در خاک

سواد سحر این وادی تعلق جاده‌ای دارد

ز هستی تا عدم یک طول و صد پهنای بگذشتن

جهان وحشت است اینجا توقف کو، اقامت کو

تحیر یک دو دم پل بسته بر دریای بگذشتن

چو موج گوهر آسودن عنان کس نمی‌گیرد

جهانی می‌رود از خود قدم فرسای بگذشتن

دو روزی اتفاق پا و دامن مفت جمعیت

از این در شرم لنگی داردم ایمای بگذشتن

ایمای بگذشتن ← اشارهٔ عبورمفت جمعیت ← جمعیّتِ رایگان و آسانپا و دامن ← آمادگیِ حرکت

چه دارد مال و جاه اینجا که همت بگذرد زان‌ها

به صد اقبال می‌نازم ز استغنای بگذشتن

استغنای بگذشتن ← بی‌نیازیِ عبور کردنهمت بگذرد ← همّت از آن درگذرد

در این بحر از خجالت عمر‌ها شد آب می‌گردد

حساب آرایی موج از تأمل‌های بگذشتن

تأمل‌های بگذشتن ← درنگ‌هایِ عبورحساب آرایی موج ← حساب‌سازیِ موجخجالت عمر‌ها ← شرمِ عمرهای دراز

بقدر هر نفس از خود تهی باید شدن بیدل

کسی نگذشت بی این کشتی از دریای بگذشتن

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗