› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1694

حکم دل دارد ز همواری سر و روی گهر

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ویگهردشواری درآمدنی

حکم دل دارد ز همواری سر و روی گهر

جز به روی خود نغلتیده‌ست پهلوی‌گهر

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحکم دل ← فرمان و خواست دلهمواری ← یکدستی و صافیپهلوی‌گهر ← پهلو و کنار گوهر

خواه دنیا، خواه عقبا گرد بیتاب دل است

بحر و ساحل ریشه‌گیر از تخم خودروی گهر

بیتاب دل ← بی‌قراری و ناآرامی دلخودروی گهر ← گوهر خودرو و ذاتیریشه‌گیر ← ریشه‌دار و برآمدهعقبا ← آخرت و جهان دیگر

ذوق جمعیت جهانی را به شور آورده است

در دماغ بحر افتاد ازکجا بوی‌گهر

بوی‌گهر ← رایحه و نشان گوهردماغ بحر ← سرشت و مشام دریاذوق جمعیت ← لذت جمع و وحدتشور ← هیجان و بی‌قراری

خاک افسردن به فرق اعتبار خودسری

قطره بار دل‌کشد تاکی به نیروی‌گهر

خاک افسردن ← خاک شدن و خواریخودسری ← سرکشی و خودرأییفرق اعتبار ← اوج آبرو و قدرنیروی‌گهر ← قدرت و جوهر گوهر

آبرو دست از تلاش کار دنیا شستن است

خاک ساحل باش ای نامحرم خوی‌گهر

آبرو ← حیثیت و عزتتلاش کار دنیا ← کوشش برای امور دنیوینامحرم خوی‌گهر ← بیگانه با سرشت گوهر

مدعا زین جستجو افسردن است آگاه باش

هر کجا موجی‌ست از خود می‌رود سوی گهر

خفّت اهل وقار از بی‌تمیزیها مخواه

قطره را نتوان نشاندن در ترازوی‌گهر

اهل وقار ← صاحبان متانتبی‌تمیزیها ← بی‌تشخیصی‌هاترازوی‌گهر ← ترازوی سنجش گوهرخفّت ← سبکی و خواری

موج استغناست خشکی در قناعت گاه فقر

بی‌نمی در طبع ما آبی‌ست از جوی‌گهر

بی‌نمی ← بی‌نم و خشکجوی‌گهر ← جویبار گوهرقناعت گاه فقر ← جایگاه قناعت در فقرموج استغناست ← موج بی‌نیازی است

کس به آسانی نداد آرایش اقبال ناز

موج چوگان‌ها شکست از بردن گوی گهر

آرایش اقبال ← زیور بخت و سعادتموج چوگان‌ها ← ضربه و حرکت چوگان‌هاناز ← کرشمه و خودنماییگوی گهر ← گوی گران‌بها

فکر خویش آن نیست‌کز دل رفع ننمایی دویی

فرق نتوان یافت از سر تا به زانوی گهر

غازهٔ اقبال من خاک ره فقر است و بس

بیدل از گرد یتیمی شسته‌ام روی گهر

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
بوی
رایحه؛ نمادِ نشانه باریک و یادِ دلدار.
اقبال
بخت و روی‌آوریِ دولت؛ نمادِ کامیابی و سعادتِ روزگار.
اعتبار
ارج و آبرو؛ کنایه از بی‌بنیادیِ ناپایدارِ دنیا نزدِ بیدل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗