› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 672

پیوستگی به حق، ز دو عالم بریدنست

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه یدنستدشواری دشوارتر

پیوستگی به حق، ز دو عالم بریدنست

دیدار دوست هستی خود را ندیدنست

آزادگی کزوست مباهات عافیت

دل را زحکم حرص وهوا واخریدنست

پرواز سایه جز به سر بام مهر نیست

از خود رمیدن تو، به حق آرمیدنست

چون موج‌کوشش نفس ما درتن محیط

رخت شکست خویش به ساحل‌کشیدنست

پامال غارت نفس سرد یأس نیست

صبح مراد ما که گلش نادمیدنست

بر هرچه دیده واکنی از خویش رفته‌گیر

افسانه‌وار دیدن عالم شنیدنست

تا حرص آب و دانه به دامت نیفکند

عنقا صفت به قاف قناعت خزیدنست

گر بوالهوس به بزم خموشان نفش‌کشد

همچون خروس بی‌محلش سر بریدنست

امشب ز بس که هرزه زبانست شمع آه

کارم چوگاز تا به سحر لب‌گزیدنست

آرام در طریقت ما نیست غیرمرگ

هنگامه گرم‌ساز نفسها تپیدنست

ما را به رنگ شمع در عافیت زدن

از چشم خود همین دو سه اشکی چکیدنست

سعی قدم‌کجا وطریق فناکجا

بیدل به خنجرنفس این ره بریدنست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗