› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 672

پیوستگی به حق، ز دو عالم بریدنست

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه یدنستدشواری دشوارتر

پیوستگی به حق، ز دو عالم بریدنست

دیدار دوست هستی خود را ندیدن‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبریدنست ← قطع‌کردن پیوند استهستی خود را ندیدن‌ست ← خود را ندیدن استپیوستگی به حق ← اتصال به حقیقت

آزادگی کزوست مباهات عافیت

دل را زحکم حرص وهوا واخریدنست

آزادگی ← وارستگی و حریتحرص وهوا ← آز و هوسمباهات عافیت ← فخر سلامتی و آسایشواخریدنست ← بازخریدن و رهانیدن است

پرواز سایه جز به سر بام مهر نیست

از خود رمیدن تو، به حق آرمیدن‌ست

آرمیدن‌ست ← آرام‌گرفتن استرمیدن ← گریختن از خودسر بام مهر ← بام خورشید

چون موج‌کوشش نفس ما درتن محیط

رخت شکست خویش به ساحل‌کشیدنست

رخت شکست ← بار و بنهٔ شکسته‌گیساحل‌کشیدنست ← به ساحل کشیدن استمحیط ← اقیانوسموج‌کوشش ← تلاش موج‌وار

پامال غارت نفس سرد یأس نیست

صبح مراد ما که گلش نادمیدنست

صبح مراد ← بامداد کامروایینادمیدنست ← نشکفتن استنفس سرد ← دم سرد و نومیدپامال ← لگدمال و پایمالیأس ← ناامیدی

بر هر چه دیده واکنی از خویش رفته‌گیر

افسانه‌وار دیدن عالم شنیدن‌ست

از خویش رفته‌گیر ← بی‌خود و فانی بدانافسانه‌وار ← همچون قصه و افسانهشنیدن‌ست ← صرف شنیدن است

تا حرص آب و دانه به دامت نیفکند

عنقا صفت به قاف قناعت خزیدنست

خزیدنست ← پناه بردن و خزیدن استعنقا ← مرغ افسانه‌ای قافقاف قناعت ← کوه قافِ بسنده‌کردن

گر بوالهوس به بزم خموشان نفش‌کشد

همچون خروس بی‌محلش سر بریدنست

بزم خموشان ← مجلس خاموشانبوالهوس ← هوس‌باز و ناپایداربی‌محلش ← بی‌موقع و نابجایشنفش‌کشد ← نفس کشد؛ دم زند

امشب ز بس که هرزه زبان‌ست شمع آه

کارم چوگاز تا به سحر لب‌گزیدنست

شمع آه ← شمع ناله و آهلب‌گزیدنست ← لب‌گزیدن از شرم استهرزه زبان‌ست ← یاوه‌گوی استچوگاز ← همچون گاز و قیچی

آرام در طریقت ما نیست غیر مرگ

هنگامه گرم‌ساز نفس‌ها تپیدنست

تپیدنست ← تپش و بی‌قراری استطریقت ← راه سلوک عرفانیهنگامه گرم‌ساز ← شورآفرین مجلس

ما را به رنگ شمع در عافیت زدن

از چشم خود همین دو سه اشکی چکیدنست

عافیت زدن ← به آسایش رسیدنچکیدنست ← فروچکیدن اشک است

سعی قدم‌کجا وطریق فنا کجا

بیدل به خنجر نفس این ره بریدنست

بریدنست ← قطع‌کردن راه استخنجر نفس ← خنجر خودی و هوس
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗