› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 623

در سایه‌ای ابرو نگهت مست و خرابست

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ابستدشواری میانه

در سایه‌ای ابرو نگهت مست و خرابست

چون تیغ ز سر درگذرد عالم آبست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخرابست ← مست و خراب استسایه‌ای ابرو ← سایهٔ ابروعالم آبست ← عالم آب می‌شود از هیبتنگهت ← نگاهت

عاشق به چه امید زند فال تماشا

در عالم نیرنگ توتا جلوه نقابست

یک غنچهٔ بیدار ندارد چمن دهر

شاخ‌گل این باغ سراسر رگ خوابست

ما غرقهٔ توفان خیالیم وگرنه

این بحر تنک مایه‌تر از موج سرابست

یک دیدهٔ تر بیش نداریم چو شبنم

در قافلهٔ ما همه مینای‌گلابست

دیدهٔ تر ← چشمِ گریانمینای‌گلابست ← مینیای گلاب؛ شیشهٔ گلاب

پروانهٔ‌کامل ادب پای چراغیم

درکشور ما بال و پر ریخته بابست

بابست ← باب و رسم استبال و پر ریخته ← پرریخته؛ سوختگیِ بالپای چراغیم ← پایِ چراغیم؛ قربانیِ نورپروانهٔ‌کامل ← پروانهٔ کاملِ ادب

فرصت‌طلبی لازم انجم وفا نیست

تا بسمل ما گرم تپش گشت‌کبابست

انجم وفا ← ستارگانِ وفابسمل ← نیم‌کشتهفرصت‌طلبی ← فرصت‌جوییگشت‌کبابست ← کباب شد

بی‌مغز بود دانهٔ کشت امل دهر

در رشته‌موج ارگهری هست حبابست

حبابست ← حباب است؛ پوچ و زودگذردهر ← روزگاررشته‌موج ← رشتهٔ موجکشت امل ← کشتِ آرزو

عبرتگه امکان نبود جای اقامت

در دیده نگه را همه دم پا به رکابست

در عشق به معموری دل غره مباشید

هرجا قدم سیل رسیده‌ست خرابست

بیداری بختم زگل آبله پایی‌ست

تا غنچه بود دیدهٔ امید به خوابست

چون جوهرآیینه زحیرت همه خشکیم

هر چند رگ و ریشهٔ ما در دل آبست

جوهرآیینه ← جوهرِ آینهدل آبست ← دلِ آب استرگ و ریشهٔ ← رگ و ریشهزحیرت ← از حیرت

جز سوز وگداز از پر پروانه نخواندیم

این صفحهٔ آتش زده جزو چه‌کتابست

جزو چه‌کتابست ← جزءِ چه کتابی استسوز وگداز ← سوز و گدازصفحهٔ آتش زده ← صفحهٔ آتش‌گرفته

بیدل ز سخن‌های تو مست است شنیدن

تحریک زبان قلمت موج شرابست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗