› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1954

موج ما را شرم دریای کرم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه مدشواری دشوارتر

موج ما را شرم دریای کرم

تا قیامت برنمی‌آرد ز نم

درکنار فطرت ما داد عشق

لوح محفوظ نفهمیدن رقم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرقم ← نوشته و خطلوح محفوظ ← لوحِ ازلیِ تقدیر

سطری از خط جین ما نگاشت

سرنگونی بر نیامد از قلم

خط جین ← خطِ پیشانی؛ تقدیرِ جبینسرنگونی ← وارونگی و نگون‌بختی

آسمان‌ها سر به جیب فکر ماست

تاکجا بار امانت برد خم

بی وجود آثار امکان باطل است

پرتو خورشید می‌جوشد بهم

نیست موج و آب جز ساز محیط

بر حدوث اینجا نمی‌چربد قدم

حدوث ← پدیدآییِ زمانی؛ نوپدید بودنساز محیط ← ساختار و سامانِ هستینمی‌چربد قدم ← قدم برتری ندارد؛ پیش نمی‌رود

هم کنار گوهر آسوده‌ست موج

در بر آرام خوابیده است رم

جهل و آگاهی ز هم ممتاز نیست

این سر افزود آنچه زان سر گشت کم

گردباد آسا درین صحرای وهم

می‌دود سر بر هوا سعی قدم

سر بر هوا ← سر در هوا؛ بی‌هدفصحرای وهم ← بیابانِ خیال و پندارگردباد آسا ← همچون گردباد

امتحان گر سنگ و گل بر هم زند

فرق معدوم است در دیر و حرم

ذره تا خورشید معدوم است و بس

می‌خورد عرفان به نادانی قسم

بعد معنی کسب مایی و تویی است

قرب تحقیق اینکه می‌گویی منم

شخص حیرت مانع تمثال نیست

می‌کند آیینه داری‌ها ستم

تمثال ← صورت و تصویرشخص حیرت ← پیکرِ سرگشتگی

عالمی را از عدم دور افکند

این من و مای به هستی متهم

بیدل از تبدیل حرف دال و نون

شد صمد بیگانهٔ لفظ صنم

دال و نون ← حروفِ د و ن در تبدیلِ واژهصمد ← خداوندِ بی‌نیازصنم ← بت
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗