› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1903

در نظرها معنی‌ام گل می‌کند غیرت به چنگ

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نگدشواری دشوارتر

در نظرها معنی‌ام گل می‌کند غیرت به چنگ

خامه‌ام دارد مداد از محضر داغ پلنگ

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخامه‌ام ← قلم منغیرت به چنگ ← غیرت در چنگ و دسترسمحضر داغ پلنگ ← اثر/مجلس داغِ پلنگ‌خالمداد ← مرکبمعنی‌ام ← معنای سخن/وجود منگل می‌کند ← شکوفا می‌شود

ساز آفاق از نوا‌های شکست دل پر است

در صدای کوه یک میناست لبریز ترنگ

بی‌نقابی اینقدرها برنمی‌دارد جمال

هر صفایی را که دیدم می‌کند ایجاد رنگ

هر قدر مینا به سنگ آید درین ناموسگاه

خجلت از روی پری شسته‌ست رنگ

دل فضایی داشت پیش از دستگاه ما و من

خانهٔ آیینه تمثال نفس‌ها کرده تنگ

از حدیث کینه‌جو ایمن نباید زیستن

هر کجا دم می‌زند دود دگر دارد تفنگ

از مدارای فلک ممکن مدان آرام خلق

خواب‌کو کز بهر آهو پوست اندازد پلنگ

آرام خلق ← آسودگی مردمخواب‌کو ← کجاست خوابیمدارای فلک ← سازگاری آسمانپوست اندازد پلنگ ← پلنگ پوست بکند (برای بستر)

محرم درد دل ما کس درین کهسار نیست

بر صدای ناتوانان سینه مالیده‌ست سنگ

سینه مالیده‌ست سنگ ← سنگ سینه مالیده؛ بی‌اعتناستمحرم درد ← رازدارِ دردناتوانان ← ضعيفان و شکستگیانکهسار ← کوهستان

رنگ‌ها دارد سواد سرمهٔ چشم بتان

کلک نقاشان صدف گل کرده در خاک فرنگ

خاک فرنگ ← سرزمین فرنگ؛ رنگ‌های فرنگیچشم بتان ← چشم معشوقانکلک نقاشان ← قلم نقاشانگل کرده ← شکوفا و نقش‌بسته

فهم حکم اندازی شست قضا آسان مگیر

در ته بال پری این جا پری دارد خدنگ

با تامل مشورت درکار حق جستن خطاست

دامن فرصت کم افتاده‌ست در دست درنگ

تامل ← درنگ فکریدامن فرصت ← فرصتِ کوتاهِ به‌دست‌آمدهدرنگ ← تأخیر و معطل‌ماندنمشورت ← رای‌زنی

بیدل اینجا آفت امداد است سعی عافیت

فکر ساحل می‌تراشد کشتی از کام نهنگ

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗