› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1473

به روی من ز کجا رنگ اعتبار نشیند

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه ارنشیندردیف نشینددشواری درآمدنی

به روی من ز کجا رنگ اعتبار نشیند

سحر شوم همه گر بر سرم غبار نشیند

نفس به دل شکند بال اگر رمد ز تپیدن

دمی که موج نشیند گهر‌ ناز نشیند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرمد ز تپیدن ← از تپش بگریزدموج نشیند ← موج آرام گیردگهر‌ ناز ← مرواریدِ ناز و ظرافت

نشست و خاست نمی‌گردد از سپند مکرر

چه ممکن است که نقش کسی دو بار نشیند

سپند مکرر ← اسفندِ پی‌درپی؛ تکرار بیهودهنشست و خاست ← برخاستن و نشستن؛ آمد و شدنقش کسی دو بار ← صورتِ کسی دو بار؛ تکرارِ وجود

خرد چه سحر کند تا رهد ز فکر حوادث

مگر خطی کشد از جام و در حصار نشیند

حصار نشیند ← در دژ و پناه جای گیردخطی کشد از جام ← خطِ منع بر جام کشد؛ ترکِ می کندفکر حوادث ← اندیشهٔ پیشامدها

غرور خلق نیفراخته‌ست گردن نازی

که بی اشارهٔ انگشت زنهار نشیند

اشارهٔ انگشت ← اشاره با انگشت؛ تذکرزنهار ← هشدار و پرهیزغرور خلق ← تکبرِ مردمگردن نازی ← گردن‌فرازی و نازش

ز سایه زنگ نشوید هوای روم و خراسان

ستاره سوخته هرجا به زنگبار نشیند

زنگ نشوید ← زنگ و تیرگی پاک نکندزنگبار ← سرزمینِ زنگبار؛ دیارِ تیرگیستاره سوخته ← بدبخت و سیاه‌روزهوای روم و خراسان ← آرزوی دیارِ روم و خراسان

دنی به مسند عزت همان دنی‌است نه عالی

که نقش پا به سر بام نیز خوار نشیند

خوار نشیند ← خفیف و بی‌ارزش می‌مانددنی ← فرومایه و پستمسند عزت ← تختِ بزرگی و احترامنقش پا ← جای پا؛ اثرِ قدم

به دشت چیند اگر خوی بد بساط فراغت

همان ز تنگی اخلاق در فشار نشیند

توان به نرمی از آفات کرد کسب حلاوت

ترنجبین‌ست چو شبنم به نوک خار نشیند

آفات ← بلاها و آسیب‌هاترنجبین‌ست ← شیرهٔ شیرینِ گیاه استنوک خار ← نوکِ تیغِ خارکسب حلاوت ← به دست آوردنِ شیرینی

دو روز شبههٔ هستی‌ست انفعال تماشا

وگرنه چشم که دارد گر این غبار نشیند

بهوش باش که پا در رکاب عرصهٔ فرصت

اگر به خانه نشیند که زین سوار نشیند

طلب مسلم طبعی که در هوای محبت

غبار خیزد از بن دشت و انتظار نشیند

ز طاقت است که ما می‌کشیم محمل زحمت

به منزلیم اگر ناقه زبر بار نشیند

صدا بلند کند گر شکست خاطر بیدل

ترنگ شیشه در اجزای کوهسار نشیند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗