› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2674

نیاز جلوه دارم حیرت آیینه پروردی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ردیدشواری دشوار

نیاز جلوه دارم حیرت آیینه پروردی

ز دیوان نگاه امشب برون آورده‌ام فردی

به روی چهرهٔ امکان، من آن رنگ سبک‌بالم

که هر کس می‌رود از خویش می‌خیزد ز من گردی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداز خویش ← از خودسبک‌بالم ← سبک‌بالم؛ سبک‌پروازمچهرهٔ امکان ← چهرۀ هستیِ ممکنگردی ← غباری

به بال هر نفس پرواز از خود رفتنی دارم

به رنگ اضطراب ناله‌ام توفانی دردی

بیا زاهد طریق صلح‌کل هم عالمی دارد

تو و تسبیح، ما و می‌کشی، هر کاری و مردی

تسبیح ← ذکر با تسبیحصلح‌کل ← مدارا با همهمردی ← مردِ خود؛ مردانگیمی‌کشی ← می می‌نوشی

ز نیرنگ تغافل برده است آن چشم فتانم

به بازی نیز نتوان یافتن در طاسم آوردی

آوردی ← سوغات؛ دستاوردطاسم ← طلسمنیرنگ تغافل ← فریبِ بی‌اعتناییچشم فتانم ← چشمِ فریبنده‌ام

ز خود رفتن به یادت ریشه در موج گهر دارد

به این تمکین نمی‌باشد خرام نازپروردی

تمکین ← وقار و فروتنیخرام نازپروردی ← خرامانِ نازپروردهز خود رفتن ← بی‌خویشیموج گهر ← موجِ مروارید

به جیب بیخودی دارم سراغ شعله جولانی

چو اخگر در شکست رنگ پیدا کرده‌ام گردی

خمار عافیت نتوان شکست از نشئهٔ صهبا

گرفتم چون خزان در خون گرفتم چهرهٔ زردی

ز بس جوش مخنث می‌زند این عرصهٔ عبرت

زنان ریشی برون آرند تا پیدا شود مردی

زنان ریشی ← مردنماهای سستعرصهٔ عبرت ← میدانِ عبرتمخنث ← نرم‌مرد؛ دورومردی ← مردانگی

تپیدم آنقدر کز دل فسردن محو شد بیدل

به سعی کوفتن‌ها گرم کردم آهن سردی

آهن سردی ← آهنِ سردتپیدم ← تپیدم؛ بی‌قرار شدمدل فسردن ← سرد شدنِ دلکوفتن‌ها ← کوبیدن‌ها
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗