› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 882

بی‌مغزی و داری به من سوخته جان بحث

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انبحثردیف بحثدشواری نسبتاً آسان

بی‌مغزی و داری به من سوخته جان بحث

ای پنبه مکن هرزه به آتش‌نفسان بحث

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآتش‌نفسان ← آتش‌نفسان و اهل سوزبحث ← جدل و مناقشهبی‌مغزی ← پوچی و بی‌مغزیسوخته جان ← سوخته‌جان و عاشقپنبه ← پنبه؛ نرم و بی‌اثر

از یک نفس است این همه شور من و مایت

بریک رگ‌گردن چقدر چیده دکان بحث

دکان بحث ← دکان جدلرگ‌گردن ← رگ گردن؛ نشانهٔ خشممن و مایت ← منی و ماییِ تو

با چرخ دلیری بود اسباب ندامت

ای دیده‌وران صرفه ندارد به دخان بحث

دخان ← دوددلیری ← گستاخیدیده‌وران ← بینایانندامت ← پشیمانیچرخ ← فلک و روزگار

در ترک تامل الم شور و شری نیست

بلبل ننماید به چمن فصل خزان بحث

الم ← دردترک تامل ← رها کردن اندیشهشور و شری ← آشوب و فتنهفصل خزان ← فصل پاییز

از مدرسه دم نازده بگریز وگزنه

برخاست رگ گردن و آمد به میان بحث

بحث ← جدلدم نازده ← بی‌درنگ؛ پیش از سخنرگ گردن ← رگ گردن؛ خشممدرسه ← مدرسه و محل بحث

در نسخهٔ مرگ است گر انصاف توان یافت

تا علم فنا نیست همان بحث و همان بحث

از عاجزی من جگر خصم کباب است

با آب کند آتش سوزنده چسان بحث

زبر و بم این انجمن آفاق خروش است

هر دم زدن اینجا دم تیغ است و فسان بحث

با سنگ جنون می‌کند انداز شرارم

عمری‌ست که دارد به نگه خواب‌گران بحث

انداز ← پرتابخواب‌گران ← خواب سنگینسنگ جنون ← سنگ دیوانگیشرارم ← جرقه‌ام

در معرکهٔ هوش که خون باد بساطش

تا رنگ نگردید نگرداند عنان بحث

خون باد بساطش ← بساطش بادا خون‌آلودعنان بحث ← مهار جدلمعرکهٔ هوش ← میدان هوشیاری

گر درس خموشی سبق حال تو باشد

بیدل نرسد برتو ز ابنای زمان بحث

ابنای زمان ← هم‌روزگاراندرس خموشی ← درس خاموشیسبق حال ← درس و نوبت حال
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
نگه
نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
باد
وزشِ هوا؛ نمادِ ناپایداری، غرور و تهیّتِ هستی.
انجمن
مجلس و گردِهمایی؛ نمادِ محفلِ انس و جمعِ یاران.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗