دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2673
غبارم میکشد محمل به دوش نالهٔ دردی
غبارم میکشد محمل به دوش نالهٔ دردی
که از وحشت نگیرد دامن اندیشهاش گردی
به توفان تماشای که از خود رفتهام یارب؟
که گردم میدهد یاد از نگاه جلوه پروردی
خرد را در مقام هوش تسلیم جنون کردم
به حال خوبش هم باز آمدن دارد ره مردی
تماشای سواد عافیت بردهست از خویشم
مگر مژگان بهم آرد کسی تا من کنم گردی
درین غفلتسرا از یاس بردم فیض آگاهی
گلاب افشاند همچون صبح بر رویم دم سردی
جرس آتش زنم دود سپندی پرفشان سازم
به دوشم تا به کی محملکشد فریاد بیدردی
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبیدردی ← بیدردی؛ بیاحساسیجرس ← زنگِ کاروانسپندی ← اسفند؛ دفع چشمزخممحملکشد ← محمل میکشد
چسان با صفحهٔ افلاک سازد نقش آزادم
غبارم دامن مژگان نگیرد چون نگه فردی
شبستان جسد پاس از دل بیدار میخواهد
جهانی خفته است اینجا و پیدا نیست شبگردی
شبستان جسد ← شبستانِ تنشبگردی ← نگهبانِ شبپاس ← نگهبانی
بجستیم آخر از قید طلسم نارساییها
شکست بال قدرت گشت بر ما چنح مردی
بال قدرت ← بالِ نیروطلسم نارساییها ← طلسمِ ناتوانیهاچنح مردی ← جناحِ مردانگی
ز بس چون شمع بیدل با شکست رنگ در جوشم
ز هر عضوم توان کرد انتخاب چهرهٔ زردی
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- نگاه
- نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
غزلهای مرتبط