› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 687

اوج جاه، آثارش از اجزای مهمل ریخته‌ست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لریختهستردیف ریخته ستدشواری دشوار

اوج جاه، آثارش از اجزای مهمل ریخته‌ست

خار و خس ازبس فراهم‌گشته این تل ریخته‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداجزای مهمل ← پاره‌های بی‌ارزشاوج جاه ← بلندای مقامتل ریخته‌ست ← توده فروپاشیدهخار و خس ← خاشاک بی‌مقدار

صورت کار جهان بی‌بقا فهمیدنی‌ست

رنگ بنیادی که می‌ریزند اول ریخته‌ست

اول ریخته‌ست ← از آغاز فروپاشیدهبی‌بقا ← ناپایداررنگ بنیادی ← رنگ پایه و اصل

چشم کو تا از سواد فقر آگاهش کنند

شب ز انجم تا چراغ بزم مکحل ریخته‌ست

انجم ← ستارگانبزم مکحل ← بزم سرمه‌آجینریخته‌ست ← پاشیده و فرو ریختهسواد فقر ← سیاهی و دانش فقر

سستی فطرت ز آهنگ سعادت بازداشت

رشته‌های تابدار اکثر به مغزل ریخته‌ست

آهنگ سعادت ← آهنگ رسیدن به سعادترشته‌های تابدار ← نخ‌های تاب‌دادهسستی فطرت ← ضعف سرشتمغزل ← دوک ریسندگی

طبع‌ها محرم سواد مکتب آثار نیست

ورنه اینجا یک قلم آیا منزل ریخته‌ست

آیا منزل ← آیات فرودآمدهمحرم سواد ← آشنای خط و دانشمکتب آثار ← مدرسه نشانه‌های حقیک قلم ← یکسره؛ سراسر

صاف معنی ز تقاضای عبارت درد شد

کس چه سازد ماده ای اعلا به اسفل ریخته‌ست

اسفل ← مرتبه پستتقاضای عبارت ← اقتضای لفظ و کلامصاف معنی ← خلوص و زلال معناماده ای اعلا ← ماده عالی و برتر

در کمینگاه حسد هر چند سر خارد کسی

طعن مجهولان چو خارش بر سرکل ریخته‌ست

سر خارد ← سر بخاراندسرکل ← کاسه سرطعن مجهولان ← سرزنش نادانانکمینگاه حسد ← کمین حسادت

جسم وجان تهمت‌پرست ظاهر و مظهر نبود

آگهی بر ما غبار چشم احول ریخته‌ست

تهمت‌پرست ← گرفتار تهمت ظاهرظاهر و مظهر ← صورت و محل ظهورغبار چشم ← غبار تیرگی دیدهچشم احول ← چشم لوچ دوگانه

تا خمش بودیم وحدت گردی از کثرت نداشت

لب گشودن مجمل ما را مفصل ریخته‌ست

گرد غفلت رفته‌اند از کارگاه بوریا

این سیاهی بیشتر بر خواب مخمل ریخته‌ست

تا توانایی‌ست اینجا دست ناگیراکراست

نقد این راحت قضا در پنجهٔ شل ریخته‌ست

نقد این راحت ← سکه این آسایشپنجهٔ شل ← پنجه سست قضا

بیدل از دردسر پست و بلند آزادهٔم

وضع همواری جبین ما ز صندل ریخته‌ست

صندل ← صندل مالیده پیشانیوضع همواری ← حالت صاف جبینپست و بلند ← بلندی و پستی جاه
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
بزم
مجلسِ شادی و باده؛ نمادِ محفلِ انس و حضور.
شب
تاریکیِ شبانه؛ نمادِ هجران، راز و خلوتِ سالک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗