دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 440
ما و من شور گرفتاری ماست
ما و من شور گرفتاری ماست
ریشهٔ دانهٔ زنجیر صداست
از گل و سبزه این باغ مپرس
عالمی پا به گل و سر به هواست
قید ما شاهد آزادی اوست
طوق قمری همه دم سرونماست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندسرونماست ← سرونشان و نمودارِ سرو استشاهد آزادی اوست ← گواهِ آزادی اوستطوق قمری ← طوقِ گردنِ قمریقید ما ← بند و اسارتِ ما
محرمان غنچهٔ باغ ادب اند
چشم واکردن ما ترک حیاست
عجز در هیچ مکان پنهان نیست
آبله زیر قدم هم رسواست
خلق در حسرت بیکاری مرد
دست و پای همه مشتاق حناست
چه ستم بود که دل صورت بست؟
عمرها شد گهر از بحر جداست
معنی از لفظ صفا میخواهد
آتش سنگ به فکر میناست
برق معنی به سیاهی نزند
خط اگر جلوه کند، دورنماست
برق معنی ← درخششِ معنابه سیاهی نزند ← با سیاهی نمیسازد/نمیدرخشددورنماست ← چشماندازِ دور و ظاهری است
کعبه و دیر تسی کده نیست
درد نایابی مطلب همه جاست
تسی کده ← بتکده/پرستشگاه (صورت متن)نایابی مطلب ← دستنیافتنیبودنِ مقصودکعبه و دیر ← کعبه و صومعه
منکر قد دو تا نتوان بود
آنچه برداردت از خویش، عصاست
برداردت از خویش ← از خودت برگیرد و بلندت کندعصاست ← عصا و تکیهگاه استقد دو تا ← قدِ خمیده
فکر جمعیت دل چند کنید؟
رشتهٔ حسرت این عقده رساست
آن قیامت که اجل میگوبند
اگر امرور نباشد، فرداست
اجل ← مرگامرور ← امروز (صورت متن)قیامت ← رستاخیزمیگوبند ← میگویند (صورت متن)
کاش چون شمع نخندَد سحرم
سوختن باز در این بزم کجاست ؟
بزم ← محفل و مجلسسوختن ← گداختن و سوختننخندَد سحرم ← سحرم نخندد/نشکفد
بیدل از یاس نداریم گریز
جز دل ما دو جهان در بر ماست
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزلهای مرتبط