› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1168

نشئهٔ‌گوشهٔ دل از دیر و حرم نمی‌رسد

وزن مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه منمیرسدردیف نمی رسددشواری دشوار

نشئهٔ‌گوشهٔ دل از دیر و حرم نمی‌رسد

سر به هزار سنگ زن درد بهم نمی‌رسد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبهم نمی‌رسد ← جمع و درمان نمی‌شوددیر و حرم ← صومعه و حرم ظاهرنشئهٔ‌گوشهٔ دل ← مستی خلوت دل

آنچه ز سجده گل کند نیست به ساز سرکشی

من همه جا رسیده‌ام نی به قلم نمی‌رسد

نیست‌کسی ز خوان عدل بیش‌ربای قسمتش

محرم ظرف خود نه‌ای بهر تو کم نمی‌رسد

بیش‌ربای ← بیش‌برگیرنده از سهمخوان عدل ← سفرهٔ عدالت الهیمحرم ظرف ← آشنا به ظرفیت خود

راحت کس نمی‌شود زحمت دوش آگهی

خوابی اگر به پا رسد بر مژه خم نمی‌رسد

دعوی نفس باطل است رو به حقش حواله کن

مدعی دروغ را غیر قسم نمی‌رسد

حواله کن ← واگذار کندعوی نفس ← ادعای نفس امارهقسم ← سوگندمدعی دروغ ← ادعاگر دروغین

تشنگی معاصی‌ام جوهر انفعال سوخت

بسکه رساست دامنم جبهه به نم نمی‌رسد

جبهه به نم ← پیشانی به رطوبت اشکجوهر انفعال ← ذات و مایهٔ شرمرساست دامنم ← دامنم بسیار دراز استمعاصی‌ام ← گناهانم

غیر قبول علم وفن چیست وبال مرد و زن

نامهٔ کس سیاه نیست تا به رقم نمی‌رسد

رقم ← نوشتن و ثبت کردنوبال ← بار گناه و عقوبت

دوری دامن تو کرد بس که ز طاقتم جدا

تا به ندامتی رسم دست به هم نمی‌رسد

هستی و سعی پختگی خامی فطرت است و بس

رنج مبر که این ثمر جز به عدم نمی‌رسد

هیچ مپرس بیدل از خجلت نارسایی‌ام

لافم اگر جنون کند تا برسم نمی‌رسد

جنون ← دیوانگی شوقخجلت نارسایی‌ام ← شرم از نرسیدنملافم ← خودستایی‌ام
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗