› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 472

دوری منزلم از بسکه ندامت اثر است

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه راستردیف استدشواری میانه

دوری منزلم از بسکه ندامت اثر است

سودن دست ز پا یک دو قدم پیشتر است

عالمی سوخت نفس، در طلب‌و رفت به باد

فکر شبگیر رها کن که همینت سحر است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرفت به باد ← برباد رفتسوخت نفس ← نفس را سوزاند و تباه کردفکر شبگیر ← اندیشهٔ راهِ سحرگاهیهمینت سحر ← همین برایت سحر و رهایی است

قطرهٔ ما به طلب پا زد و از رنج آسود

بی‌دماغی چقدر قابل وضع گهر است

تا خموشی نگزینی حق و باطل باقی‌ست

رشته‌ای را گره جمع نسازد دو سر است

حق و باطل ← درستی و نادرستیِ جدلیخموشی نگزینی ← اگر سکوت اختیار نکنیدو سر ← دو سرِ جداىِ رشتهگره جمع ← گرهِ یگانه‌ساز

رنج خفت مکش از خلق به اظهارکمال

نزد این طایفه بی‌عیب نبودن هنر است

اظهارکمال ← نمایشِ کمالِ خودبی‌عیب نبودن ← نقص‌داشتن نزد آنان هنر استخفت ← خوارى و سرافکندگیطایفه ← این گروه مردم

در چنین عرصه که عام است پرافشانی شوق

مشت خاک تو اگر خشک فرو ماند تر است

دعوی عشق و سر از تیغ جفا دزدیدن

در رگ حوصله، خونی که نداری جگر است

طینت راست روان کلفت تلخی نکشد

گره نی لب چسبیده ذوق شکر است

هر کس از قافلهٔ موج‌گهر آگه نیست

روش آبله‌پایان خیالت دگر است

خواب فهمیده‌ای و در قفس پروازی

باخبر باش که بالین تو موضوع پر است

این شبستان‌گرهی نیست که بازش نکنند

به تکلف هم اگر چشم‌گشایی سحر است

تکلف ← به زور و تصنعسحر ← سپیده‌دمچشم‌گشایی ← گشودنِ چشم؛ بیداری

ترک هستی کن و از ذلت حاجت به درآی

تا نفس باب سوال است غنا دربه‌‌‌در است

باب سوال ← درِ گدایی و خواستنترک هستی ← رهاکردنِ خودی و وجود مجازیدربه‌‌‌در ← آواره و گداذلت حاجت ← خوارىِ نیازمندیغنا ← توانگری حقیقی

ما و من تعبیهٔ صنعت استاد دلیم

قلقل شیشه صدای نفس شیشه‌گر است

تعبیهٔ صنعت ← جاسازیِ صنعتِ استادشیشه‌گر ← شیشه‌سازقلقل شیشه ← قل‌قلِ صدای شیشهما و من ← دوگانگیِ منی و مایی

هر کجا آینه دکان هوس آراید

پر به تمثال منازید نفس در نظر است

بیدل از عمر مجو رسم عنان گرداندن

قاصد رفتهٔ ما بازنگشتن خبر است

بازنگشتن خبر ← خبرش همان بازنگشتن استرسم ← شیوه و عادتعنان گرداندن ← بازگشتن؛ مهار چرخاندن
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗