› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2430

کار آسانی مدان تاج کمر برداشتن

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ربرداشتنردیف برداشتندشواری درآمدنی

کار آسانی مدان تاج کمر برداشتن

همچو خورشید آتشی باید به سر برداشتن

غفلت ذاتی به جهد از دل نگردد مرتفع

تیرگی نتوان به صیقل از سپر برداشتن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندصیقل ← جلا و صیقلی‌کردنغفلت ذاتی ← غفلتِ سرشتیمرتفع ← برطرف و زایل

سعی بیمغزان به عزم خفت ما باطل است

نیست ممکن پنبه را آب از گهر برداشتن

بیمغزان ← بی‌خردانخفت ما ← خواری و پستیِ ماپنبه را آب از گهر ← کارِ محال: آب از گوهر با پنبه

برندارد دوش آزادی خم باری دگر

یک نگه‌کم نیست‌گر خواهد شرر برداشتن

خم باری دگر ← بارِ دوبارهدوش آزادی ← شانهٔ آزادگیشرر برداشتن ← برداشتنِ جرقه

سایهٔ مو نیز می‌چربد بر آثار نفس

اینقدر گردن نمی‌ارزد به سر برداشتن

حایلی دیگر ندارد منزل مقصود ما

گرد خود می‌باید از ره چون سحر برداشتن

همتت در ترک اسباب اینقدر عاجز چراست

می‌شود افکندن بارت مگر برداشتن

چون نگه تا کی ز مژگان زحمتت باید کشید

یک تپش پرواز و چندین بال و پر برداشتن

بال و پر برداشتن ← جمع‌کردنِ بال و پرتپش پرواز ← یک تپشِ پریدنمژگان ← مژه‌ها

نیست عذر ناتوانی باب اقلیم وفا

زخم بسیار است می‌باید جگر برداشتن

شرم‌دار از سعی خوه ای حرص‌کوش بیخبر

عزم مقصد گور و آنگه کرّ و فر برداشتن

حرص‌کوش ← کوشندهٔ حریصعزم مقصد گور ← قصدِ گور به‌عنوان مقصدکرّ و فر ← هیاهو و شکوهِ ظاهری

کر چنین نیرن حرصت دشمن آسودکی‌ست

خاک شو در منزل از گرد سفر برداشتن

نیرن ← نیرنگ و فریبگرد سفر ← غبارِ سفر

دانه را بیدل ز فیض سجده‌ریزی‌های عجز

نیست بی نشو و نما از خاک سر برداشتن

سر برداشتن ← سر از خاک برآوردننشو و نما ← رشد و بالیدن
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗