› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 437

کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه استدشواری دشوار

کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست

شور حاجت - نمک مایده استغناست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداستغناست ← بی‌نیازی استذوق خفاست ← لذتِ پنهان استشور حاجت ← اشتیاقِ نیازنمک مایده ← نمکِ سفرهکام همت ← ذوق و کامِ همت

غره منشین به کمالی که کند ممتازت

بیشتر قطره گوهر شده ننگ دریاست

غره منشین ← مغرور مشوممتازت ← تو را برجسته کندننگ دریاست ← ننگِ دریاست

آن سوی چرخ برون آ ز خود و ساغر گیر

نشئهٔ می به دل شیشه همین رنگ‌نماست

آن سوی چرخ ← فراتر از فلکرنگ‌نماست ← ظاهرنما و فریبنده استنشئهٔ می ← مستیِ شراب

سجده ما نه چو زاهد بود !ز بی‌بصری

حلقه گردیدن ما حلقهٔ چشم میناست

قدمی رنجه کن از عشرت ما هیچ مپرس

خاک را جام طرب درخور نقش کف پاست

گوشه‌گیری نشود مانع پرواز هوس

این شرر گر همه در سنگ بود سر به هواست

حال بی‌ساخته‌ات جالب استقبال است

خواهد امروز شدن آنچه به فکرت فرداست

بی‌ساخته‌ات ← حالِ ناساخته و بی‌تکلفِ توجالب استقبال ← جلب‌کنندهٔ پیشواز و پذیرشفکرت فرداست ← اندیشهٔ فردای توست

سجدهٔ دانه، چمن‌ساز، نهال است اینجا

عجز اگر دست تو گیرد سر افتاده عصاست

از سر دل نگذشتیم به چندین وحشت

ناله‌های جرس ما ز جرس آبله پاست

آبله پاست ← تاول‌پا و رنج‌پای استاز سر دل نگذشتیم ← از دل نگذشتیم؛ دل نسپردیمناله‌های جرس ← ناله‌های زنگِ کاروان

عجزسازی‌ست که دریاس‌گم است آهنگش

اشک اگر شیشه به کهسار زند ناله کجاست

دریاس‌گم ← در یأس گم‌شدهعجزسازی‌ست ← نغمه و سازِ عجز استکهسار ← کوهستان

قید اسباب به وارستگی ما چه کند

بوی گل در جگر رنگ هم از رنگ جداست

یاد او کردی و از خوبش نرفتی بیدل

گر عرق رخت به سیلت ندهد جای حیاست

از خوبش نرفتی ← از خویش نرفتی؛ فانی نشدیجای حیاست ← جای شرم استسیلت ← سیلِ اشکِ توعرق رخت ← عرقِ چهره/شرمِ رخ
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗