دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1087
از تغافلزدنی ترک سبب باید کرد
از تغافلزدنی ترک سبب باید کرد
روز خود را به غبار مژه شب باید کرد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندترک سبب ← رها کردنِ اسبابتغافلزدنی ← از سرِ تغافل و نادیدهگیریغبار مژه ← گردِ مژه؛ اشکِ غبارگونه
گرد وارستگیِ کوی فنا باید بود
خاک در دیدهٔ اندوه طرب باید کرد
اندوه طرب ← اندوهی که طربآمیز استوارستگیِ ← رهایی و بیتعلقیکوی فنا ← کویِ نیستیِ عرفانی
همچو آیینه اگر دست دهد صافی دل
جوهر ناطقه شیرازهٔ لب باید کرد
جوهر ناطقه ← گوهرِ نطق و سخنشیرازهٔ لب ← بند و شیرازهٔ لب؛ سکوتصافی دل ← صافی و پاکیِ دل
کهنه مشق خط امواج سرابیم همه
عینک از آبلهٔ پای طلب باید کرد
اشک اگر شیشه از این دست بهم برچیند
مژه را روکش بازار حلب باید کرد
بازار حلب ← بازارِ شیشهٔ حلببهم برچیند ← جمع و درهم کشدروکش ← روکش و آبداده
تا شود طبع تو آیینهٔ تحقیق وفا
خلق را صیقل زنگار غضب باید کرد
دم صبحی مگر افسون تباشیر دمد
شمع ما را همه شب خدمت تب باید کرد
افسون تباشیر ← سحرِ تباشیرِ خنککنندهتباشیر ← داروی سفیدِ خنکخدمت تب ← خدمتِ تبداری
دیدهای را که چمنپرور دیدار تو نیست
به تماشای گل و لاله ادب باید کرد
ادب باید کرد ← باید حرمت و خویشتنداری کردچمنپرور ← پرورشدهندهٔ چمنِ دیدار
آنقدر شیفتهٔ نرگس خمّار توام
که ز خاکم به قدح آب عنب باید کرد
یک تحیر دو جهان در نظرت میسوزد
آتش از خانهٔ آیینه طلب باید کرد
دل و دانش همه در عشق بتان باید باخت
خویش را بیدل دیوانه لقب باید کرد
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غزلهای مرتبط