› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1882

جای آن است که بالد گهر شان صدف

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه انصدفردیف صدفدشواری درآمدنی

جای آن است که بالد گهر شان صدف

بحر در قطرگی اینجا شده مهمان صدف

عزلت از حادثهٔ دهر برون تاختن است

موج دریا نشود دست و گریبان صدف

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبرون تاختن ← بیرون جستن و گریختنحادثهٔ دهر ← پیشامد روزگاردست و گریبان ← درگیر و گلاویزعزلت ← گوشه‌نشینی و کناره

نیست در عالم بی‌مطلبی اسباب دویی

دل صافی‌ست همان دیدهٔ حیران صدف

ظرف بیتابی یک قطره ندارد این بحر

موج گوهر شو و میتاز به میدان صدف

جهد افسوس طلب آبله‌واری دارد

سودن دست‌گهر ریخت به دامان صدف

آبله‌واری ← تاول‌آور و فرسایندهافسوس طلب ← حسرت‌خواه و بیهوده‌جوجهد ← کوشش سختدامان صدف ← دامن پوستهٔ مرواریدسودن ← ساییدن و فرسودن

قسمتت گر دم آبی‌ست غنیمت می‌دان

بحر بیجا نشکسته‌ست لب نان صدف

بر یتیمان چقدر سایه‌فکن خواهد بود

به دو دیوار نگون‌خانهٔ ویران صدف

سایه‌فکن ← سایه‌گستر و پناهصدف ← پوستهٔ تنگ و فقیر مرواریدنگون‌خانهٔ ویران ← خانهٔ واژگون و خرابیتیمان ← بی‌سرپرستان؛ نیازمندان

صحبت مرده‌دلان سخت سرایت دارد

آب‌گوهر همه وقت است به زندان صدف

آب‌گوهر ← درخشش و آبِ مرواریدزندان صدف ← محبس پوستهٔ صدفسرایت ← انتقال اثر و آلودگیمرده‌دلان ← بی‌احساسان و سردمزاجان

زلهٔ مائدهٔ حرص نیندوخته‌ایم

استخوان خشکی مغز است در انبان صدف

انبان صدف ← کیسه و پوستهٔ صدفزلهٔ مائدهٔ حرص ← ریزه و ته‌ماندهٔ سفرهٔ حرصنیندوخته‌ایم ← ذخیره نکرده‌ایم

جوش یاسی‌ست بهار طرب ما بیدل

می‌دمد چشم پر آب از لب خندان صدف

بهار طرب ← بهار شادی و نشاطجوش یاسی‌ست ← جوشش ناامیدی استلب خندان صدف ← لبهٔ باز و خندان صدفمی‌دمد ← می‌روید و برمی‌آید
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗