› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1521

هر که آمد در جان بیکس‌تر از ما می‌رود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه امیرودردیف می روددشواری درآمدنی

هر که آمد در جان بیکس‌تر از ما می‌رود

کاروان·ها زین ره باریک تنها می·رود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبیکس‌تر ← تنهاتر و بی‌یارترره باریک ← راه باریک و سختکاروان·ها ← کاروان‌ها

از شکست اعتبار آگاه باید زیستن

نیست بی‌گرد پری راهی که مینا می‌رود

سر خط مضمون زلفش کج رقم افتاده است

شانه گر صد خامه پردازد چلیپا می‌رود

گر سر رفتن بود سوی گریبان رو کنید

شمع زپن محفل برون بی‌زحمت پا می‌رود

بی‌زحمت پا ← بدون رنجِ گامزپن ← از بن؛ از ریشهگریبان ← یقه؛ سوی بالا

بی‌وداع جاه نتوان از دنائت وارهید

سایه با آثار این دیوار یک‌جا می‌رود

آثار این دیوار ← پی‌آمد و سایهٔ این دیواردنائت ← پستی و فرومایگیوارهید ← رها شوید

طمطراق عالم عبرت تماشاکردنی‌ست

پیش پیشش بانگ خرگرم است مرزا می‌رود

بانگ خرگرم ← بانگ و جارِ پیشاپیش منطمطراق عالم ← شکوه و هیاهوی ظاهری جهانعبرت تماشاکردنی‌ست ← سزاوار تماشای عبرت استمرزا ← میرزا؛ صاحب‌مقام

زاهدان بر خود مچینید اینقدر سودای پوچ

ریش و فش آخر چو پشم از کون دنیا می‌رود

انتظار صبح محشر عالمی را خاک کرد

عمر·ها رفت و همین امروز و فردا می·رود

امروز و فردا ← وعدهٔ امروز و فرداخاک کرد ← نابود و خاکستر کردصبح محشر ← صبح قیامت

کاش موهومی به فریاد غبار ما رسد

رنگ‌ها باید پری افشاند عنقا می‌رود

در کمین صنعت علم و فنون دیوانگی‌ست

بام و در، بی‌جستجو آخر به صحرا می‌رود

بام و در ← خانه و کاشانهبه صحرا می‌رود ← سرانجام به بیابان می‌انجامدعلم و فنون ← دانش‌ها و هنرهاکمین صنعت ← کمینِ پیشه و مهارت

ششجهت واماندهٔ یاس سراغ مدعاست

نام فرصت نیست کم گر بر زبان‌ها می‌رود

حیف دانایی که گردد غافل از آزادگی

در تلاش‌گوهر، آب روی دریا می‌رود

آب روی ← آبرو و حیثیتآزادگی ← آزادی جان و بی‌تعلقیتلاش‌گوهر ← جستجوی مروارید

دوستان‌گر مدعا عرض پیام آرزوست

قاصد دیگر چه لازم فرصت ما می‌رود

عرض پیام ← رساندن پیامقاصد ← پیک و فرستادهمدعا ← خواسته و مقصود

پی غلط کرده است بیدل آمد و رفت نفس

خلق می‌آید به آیینی که گویا می‌رود

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗