› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 717

تا به مطلوب رسیدن‌کاریست

وزن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)قافیه اریستدشواری دشوارتر

تا به مطلوب رسیدن‌کاریست

قاصدان دوری ره طوماری‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددوری ره ← درازی راهطوماری‌ست ← فهرست دراز استقاصدان ← پیک‌ها و روندگانمطلوب ← مقصود و هدف

مپسندید درازی به نفس

که زبان تا نگزد لب، ماری‌ست

درازی به نفس ← درازگویی و پرحرفیماری‌ست ← مارِ گزنده استنگزد ← گاز نگیرد

بوی گل تشنهٔ تألیف وفاست

غنچهٔ پاس نفس بیماری‌ست

بیماری‌ست ← بیماری استپاس نفس ← نگاهداشت دم و خویشتن‌داری

کو وفا تاکسی آگاه شود

که محبت به گسستن تاری‌ست

آن مژه سخت تغافل دارد

نخلیده به دل ما خاری‌ست

تغافل ← نادیده‌گرفتن عمدیخاری‌ست ← خارِ دل‌آزار استنخلیده ← فروخفته و نشسته

داغ سودا نتوان پوشیدن

شمع راگل به سر بازاری‌ست

بازاری‌ست ← آشکار و همه‌جایی استداغ سودا ← نشان سودازدگی و عشق

موی ژولیده دماغت نرساند

ورنه سر نیز همان دستاری‌ست

دماغت ← غرور و دماغتموی ژولیده ← موی پریشان

اگر این است دماغ طاقت

بر سرم سایهٔ گل‌کهساریست

دماغ طاقت ← حوصله و ظرفیت تحملگل‌کهساریست ← گل کوهستان است

قصهٔ عجز شنیدن دارد

در شکست پر ما منقاری‌ست

شکست پر ← شکستگی بالقصهٔ عجز ← حکایت ناتوانیمنقاری‌ست ← منقار و زبان شکایت است

مژه تهمت‌کش اشک آن همه نیست

بزم صحبت قدح سرشاریست

بزم صحبت ← مجلس گفتگوتهمت‌کش اشک ← بردارندهٔ تهمتِ اشک

غافل از نشئهٔ این بزم مباش

خط پیمانه گریبان‌واریست

خط پیمانه ← خط اندازهٔ پیالهگریبان‌واریست ← چون گریبان گرداست

ندهی دامن تسلیم از دست

گردن ما ز بلندی داری‌ست

خضر توفیق بلد می‌باید

جبهه تا سجده ره همواری‌ست

چند موهومی خود را شمرم

عدد ذره‌کم بسیاری‌ست

بسیاری‌ست ← فراوانی استذره‌کم ← ذرهٔ ناچیزموهومی ← پنداری و خیالی

بیدل از قید خودم هیچ مپرس

دامن سایه ته دیواری‌ست

ته دیواری‌ست ← پای دیوار استدامن سایه ← سایهٔ دامن‌گستر
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗