چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا
چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا
همان لیلی شود بیپرده تا محمل شود پیدا
غناگاه خطاب از احتیاج آگاه میگردد
کریم آواز دِه! کز شش جهت سایل شود پیدا
مجازاندیشیات فهم حقیقت را نمیشاید
محال است اینکه حق از عالمِ باطل شود پیدا
نفس را الفت دل هم ز وحشت برنمیآرد
ره ما طی نگردد گر همه منزل شود پیدا
برونِ دل نفَس را پرفشان دیدم ندانستم
که عنقا چون شود از بیضه گم، بسمل شود پیدا
به گوهر وا رسیدن موجها برهم زدن دارد
جهانی را شکافی سینه تا یک دل شود پیدا
ره آوارگی عمریست میپویم نشد یارب
که چون تمثالْ یک آیینهوارم دل شود پیدا
ز محو عشق غیر از عشق نتوان یافت آثاری
به دریا قطره چون گردید گم، مشکل شود پیدا
شهیدان ادبگاه وفا را خون نمیباشد
مگر رنگِ حنایی از کف قاتل شود پیدا
سواد کُنج معدومی قیامتعالمی دارد
که هر کس هر کجا گم شد ازین منزل شود پیدا
به رنگی موج خلقی از تپیدن آب میگردد
کزین دریا به قدرِ یک گهر ساحل شود پیدا
نفس تا هست زین مزرع تلاشِ دانهٔ دل کن
که این گمگشته گر پیدا شود حاصل شود پیدا
به قدرِ آگهی آماده است اسباب تشویشات
طبیعت باید اینجا اندکی غافل شود پیدا
درین دریا دل هر قطره گوهر در گره دارد
اگر بر روی آب آید همان بیدل شود پیدا
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- وحشت
- هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق بهسوی تنهایی.
- پرده
- حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
- امکان
- جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
- پیدا
- آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
- محفل
- انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوهگاهِ شمعِ معشوق.
- دریا
- پهنه بزرگ آب؛ کنایه از گستردگی، بیکرانی یا اصل وحدت.