› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1771

چو تمثالی که بی‌آیینه معدوم است بنیادش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ادشدشواری دشوار

چو تمثالی که بی‌آیینه معدوم است بنیادش

فراموش خودم چندان که گویی رفتم از یادش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌آیینه ← بی‌آینه؛ بی‌محلِ انعکاستمثالی ← تصویری و نقشیفراموش خودم ← خودفراموشممعدوم ← نابود و ناپدید

نفس هر چند گرد ناله بر دل بار می‌گردد

جهان تنگ است بر صیدی که دامت گیرد آزادش

گرفتار شکست دل ندارد تاب نالیدن

ز موی چینی افکنده است طرح دام صیادش

شکست دل ← دل‌شکستگیصیادش ← شکارچی‌اشطرح دام ← نقشه و طرحِ دامموی چینی ← مویِ چین‌دار و پیچیده

سفیدی‌های مو کرد آگهم از عمر بیحاصل

ز جوی شیر واشد لغزش رفتار فرهادش

جوی شیر ← جویِ شیرِ فرهادسفیدی‌های مو ← سپیدی‌های مو؛ پیریفرهادش ← فرهادِ آن داستانلغزش رفتار ← لغزش در رفتار و رفتنواشد ← گشوده و روان شد

ثبات رنگ امکان صورت امکان نمی‌بندد

فلک آخر ز روز و شب دو مو شد کلک بهزادش

ثبات رنگ امکان ← پایداریِ رنگِ ممکناتدو مو شد ← به دو خطِ روز و شب بدل شدصورت امکان ← شکلِ هستیِ ممکن

جهان با این پرافشانی ندارد بوی آزادی

برون آشیان در بیضه پرورده‌ست فولادش

برون آشیان ← بیرون از آشیانهبوی آزادی ← نشانهٔ رهاییبیضه ← تخمفولادش ← فولاد و سخت‌جانی‌اشپرافشانی ← بال‌گشایی و خودنمایی

سخن بی‌پرده کم گو از زبان خلق ایمن زی

چراغ زیر دامن نیست چندان زحمت بادش

به تصویر سحر ماند غبار ناتوان من

که نتواند نفس گردن کشید از جیب ایجادش

تصویر سحر ← نقشِ جادویی؛ تصویرِ سحرگاهغبار ناتوان ← غبارِ سست و بی‌تابگردن کشید ← سر برافراشت

گذشتن از خط ساغر به مخموران ستم دارد

مگردان گرد سر صیدی که باید کرد آزادش

حیا از سرنوشتم نقطهٔ بی‌نم نمی‌خواهد

عرق تاکی نمایم خشک، تر دست است استادش

استادش ← استادِ سرنوشتشتر دست ← ماهر و چیره‌دستعرق ← عرقِ شرم یا تلاشنقطهٔ بی‌نم ← نقطهٔ خشک و بی‌اشک

دل از هستی تهی ناگشته در تحقیق شک دارد

مگر این نقطه گردد صفر تا روشن شود صادش

تحقیق ← حقیقت‌جویی و کاوشتهی ناگشته ← هنوز خالی‌نشدهصادش ← حرفِ صادِ او؛ شکلِ تمامشنقطه گردد صفر ← نقطه صفر شود؛ محو گردد

چه شور افکند شیرین در دماغ کوهکن یارب

که خاک بیستون شد سرمه و ننشست فریادش

بیستون ← کوهِ بیستوندماغ کوهکن ← ذهن و سرِ فرهادِ کوه‌کنسرمه ← سرمهٔ چشمننشست فریادش ← فریادش آرام نگرفت

نه هجران دانم و نی وصل بیدل اینقدر دانم

که الفت عالمی را داغ کرد آتش به بنیادش

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗