› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 192

آخر به لوح آینهٔ اعتبار ما

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ارماردیف مادشواری میانه

آخر به لوح آینهٔ اعتبار ما

چیزی نوشتنی‌ست به خط غبار ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداعتبار ← آبرو و ارزشخط غبار ← خط بسیار ریز غباری

بزم از دل گداخته لبریز می‌شود

مینا اگر کنند ز سنگ مزار ما

آتش به دامن است کف دست بی‌بران

راحت مجو ز سایهٔ برگ چنار ما

برگ چنار ← برگ چنار؛ سایهٔ ناپایداربی‌بران ← بی‌بر و بی‌ثمر

ما و سراغ مطلب دیگر چه ممکن است

در چشم ما شکست ضعیفی غبار ما

نقش قدم ز خاک‌نشینان حیرت است

امید نیست واسطهٔ انتظار ما

حیرت ← سرگشتگیخاک‌نشینان ← فروتنان و درویشاننقش قدم ← رد پا

تمثال ما همان نفس واپسین بس ست

آیینه هر نفس ننمایی دچار ما

تمکین به ساز خنده مواسا نمی‌‌کند

از کبک می‌رمد چو صدا کوهسار ما

تمکین ← وقار و آرامشمواسا ← سازگاری و مداراکبک ← کبک؛ نماد خندهکوهسار ← کوهستان

غیرت ز بس که حوصله سامان شرم بود

خمیازه هم قدح نکشید از خمار ما

رنگ بهار خون شهید از حنا گذشت

این گل که کرد تحفهٔ دست نگار ما

چون شمع قانعیم به یک داغ از این چمن

گل بر هزار شاخ نبندد بهار ما

سر برنداشتیم ز تسلیم عاجزی

زانو شکست آینهٔ اختیار ما

اختیار ← اراده و آزادیتسلیم عاجزی ← سر فرود آوردن از ناتوانیزانو شکست ← زانو زد؛ خم شد

ای بی‌خودی بیا که زمانی ز خود رویم

جز ما دگر که نامه رسانَد به یار ما؟

بی‌خودی ← ازخودبی‌خود شدننامه رسانَد ← پیام برساند

گفتم به دل: زمانه چه دارد ز گیرودار؟

خندید و گفت: آنچه نیاید به کار ما

بی‌مدعا ستمکش حیرانی خودیم

بیدل به دوش کس نتوان بست بار ما

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗