› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 247

می‌خورد خون، نفس اندر دل غم پیشهٔ ما

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه یشهٔماردیف مادشواری دشوار

می‌خورد خون، نفس اندر دل غم پیشهٔ ما

جوهر تیغ بود خار و خس بیشهٔ ما

بس که چون شمع به غم نشو و نما یافته‌ایم

شعله را موج طراوت شمرد ریشهٔ ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندریشهٔ ما ← بن و اصلِ وجود ماموج طراوت ← اوجِ تازگی و شادابینشو و نما ← رشد و بالیدن

سختی دهر ز صبر دل ما زنهاری‌ست

آب شد طاقت سنگ از جگر شیشهٔ ما

جگر شیشهٔ ما ← جانِ نازکِ جامِ مازنهاری‌ست ← پناه و زنهارخواهی استسختی دهر ← دشواریِ روزگارطاقت سنگ ← شکیباییِ سنگ‌آسا

قد خم‌گشته همان ناخن فرهاد غم است

سعی بیجاست به جز جان‌کنی از تیشهٔ ما

جان‌کنی ← جان‌کندن و رنجِ مرگ‌آساسعی بیجاست ← تلاشِ بیهوده استقد خم‌گشته ← قامتِ خمیده از غمناخن فرهاد ← ناخنِ فرهادِ کوهکن؛ تلمیح

شغل رسوایی و مستوری احوال بلاست

کاش آرایش بازار دهد پیشهٔ ما

شور زنجیر جنون از نفس ما پیداست

نکهت زلف که پیچیده بر اندیشهٔ ما

چشم امید نداریم ز کشت دگران

دل ما دانهٔ ما، نالهٔ ما، ریشهٔ ما

خامشی‌ها سبق مکتب بیتابی نیست

یک قلم ناله بود مشق نی پیشهٔ ما

بیتابی ← بی‌قراری و ناآرامیسبق مکتب ← درسِ پیشینِ مدرسهمشق نی ← تمرینِ نالیدن چون نییک قلم ← یکسره و سراسر

نشئهٔ مشرب بیرنگی از آن صافترست

که شود موج پری دُردِ تهِ شیشهٔ ما

بیرنگی ← بی‌تعیّنیِ عرفانیدُردِ تهِ ← ته‌نشینِ تهِ جامموج پری ← موجِ پری‌وار و لطیفنشئهٔ مشرب ← سرمستیِ شیوه و مسلک

بیدل از فطرت ما قصر معانی‌ست بلند

پایه دارد سخن از کرسی اندیشهٔ ما

فطرت ما ← سرشت و طبیعتِ ماکرسی اندیشهٔ ما ← پایه و اوجِ فکر ما
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗