› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2462

موج خونم هر قدر توفان نما خواهد شدن

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اخواهدشدنردیف خواهد شدندشواری درآمدنی

موج خونم هر قدر توفان نما خواهد شدن

حق شمشیر تو رنگین‌تر ادا خواهد شدن

عمر‌ها شد در تمنای خرامت مرده‌ام

خاک من آیینهٔ آب بقا خواهد شدن

از تغافل چند بندی پرده بر روی بهار

چشم وا کن غنچهٔ بادام وا خواهد شدن

در دمِ مردن مرا بر زندگی افسوس نیست

حیف دامانت که از دستم رها خواهد شدن

قدر مشتاقان بدان ای ساده رو کز جوش خط

بی‌نیازی‌ها زبان التجا خواهد شدن

در کمین شعلهٔ هر شمع داغی خفته است

هر کجا تاجیست آخر نقش پا خواهد شدن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندداغی خفته است ← سوز و داغی نهفته استنقش پا ← رد پا؛ زیر گام دیگران

بی‌تلافی نیست شوقم در تک و پوی وصال

دست اگر کوتاه شد آهم رسا خواهد شدن

نشئهٔ آب و گل و شوخی بنای وحشتیم

دامنی گر بشکنی تعمیر ما خواهد شدن

در بیابانی که دل می‌نالد از بار غمت

گر همه کوه است پا مال صدا خواهد شدن

پختگان یکسر کباب انتظار خامی‌اند

انتهای هر چه دیدی ابتدا خواهد شدن

خامی‌اند ← هنوز خام و ناپخته‌اندپختگان ← پخته‌طبعان؛ اهل کمالکباب انتظار ← سوخته و بریان از انتظار

گر به این افسردگی جوشد جنون اعتبار

بحر را موج گهر زنجیر پا خواهد شدن

جادهٔ سر منزل تحقیق ما پوشیده نیست

نقش پا تا خاک گشتن رهنما خواهد شدن

دوری از دلدار ننگ اتحاد معنوی است

موج ما با گوهر از گوهر جدا خواهد شدن

اتحاد معنوی ← یگانگی باطنی و روحیموج ما با گوهر ← موج و گوهر هم‌اصل‌اند

سرمهٔ صد نرگسستان عبرت است اجزای ما

خاک اگر گردیم چندین چشم وا خواهد شدن

نیستم بیدل چو تخم از خاکساری ناامید

آخر این افتادگی‌هایم عصا خواهد شدن

افتادگی‌هایم ← فروتنی‌ها و خضوع‌هایمخاکساری ← فروتنی و خواری خاک‌گونه
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗