› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 211

سلسلهٔ شوق‌ کیست سرخط آهنگ ما

وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه نگماردیف مادشواری دشوارتر

سلسلهٔ شوق‌ کیست سرخط آهنگ ما

رشته به پا می‌پرد از رگ گل رنگ ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرنگ ← رنگ و نمودِ مارگ گل ← رگِ گل؛ تارِ رنگسرخط آهنگ ← سرآغازِ نغمه

نقد جهان فسوس سهل نباید شمرد

دل به گره بسته است آبله در چنگ ما

با همه افسردگی جوش شرار دلیم

خفته پریخانه‌ای در بغل سنگ ما

افسردگی ← سردی و فسردگیبغل سنگ ← آغوشِ سنگشرار ← جرقهپریخانه‌ای ← جایگاهِ پری

در تپش آباد دل قطع نفس می‌کنیم

نیست ز منزل برون جاده و فرسنگ ما

پردهٔ ساز نفس سخت‌خموشی نواست

رشته مگر بگسلد تا دهد آهنگ ما

آهنگ ← نغمه و صوتسخت‌خموشی ← بسیار خاموشپردهٔ ساز ← پردهٔ سازِ موسیقی

در قفس عافیت هرزه فسردیم حیف

شور شکستی نزد گل به سر رنگ ما

سعی‌گوهر برگرفت بار دل از دوش موج

آبله چشمی ندوخت بر قدم لنگ ما

آبله چشمی ← نگاهِ تاول‌زدهسعی‌گوهر ← کوششِ گوهرقدم لنگ ← پایِ لنگ و ناتوان

عالم بی‌مطلبی عرصهٔ پرخاش کیست

نیست روان خون زخم جز عرق از جنگ ما

رشتهٔ چندین امل یک‌گره آمد به عرض

بر دو جهان مهر زد یأس دل تنگ ما

بیدل از اقبال عجز در همه جا چیده است

آبله و نقش پا افسر واورنگ ما

افسر ← تاجاقبال عجز ← خوش‌اقبالیِ ناتوانینقش پا ← جای پا
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗