› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 278

زهی سودایی شوق تو مذهب‌ها و مشرب‌ها

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه بهادشواری دشوار

زهی سودایی شوق تو مذهب‌ها و مشرب‌ها

به یادت آسمان سیر تپیدن جوش یارب‌ها

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآسمان سیر ← گردش آسمانیجوش یارب‌ها ← فوران فریاد یاربسودایی شوق ← دیوانگی عشقمذهب‌ها و مشرب‌ها ← کیش‌ها و روش‌ها

مبادا از سرم کم سایهٔ سودای گیسویت

چو مو نشو و نمایی دیده‌ام در پردهٔ شب‌ها

جدا از اشک شد چشم سراب دشت حیرانی

همان خمیازهٔ خشکی‌ست بی‌اطفال، مکتب‌ها

بی‌اطفال، مکتب‌ها ← مکتب بی‌شاگردسراب دشت حیرانی ← سراب دشت سرگشتگی

بس است از دود دل، جوهر فروش آیینهٔ داغم

به غیر از شام مژگانی ندارد چشم کوکب‌ها

به خاموشی توان شد ایمن از ایذای کج‌بحثان

نفس دزدیدن است اینجا فسون نیش عقرب‌ها

ایذای کج‌بحثان ← آزار جدل‌پیشگانعقرب‌ها ← گزندگان بدزبانفسون نیش ← افسون نیش زدننفس دزدیدن ← دم فروخوردن و خاموشی

به منع اضطراب عاشقان زحمت مکش ناصح

که آتش زندگی دارد به قدر شوخی تب‌ها

شوخی تب‌ها ← سرزندگی تب‌هامنع اضطراب ← بازداشتن از بی‌قراریناصح ← پنددهنده

چو آهنگ جرس ما و سبکروحانه جولانی

که از یک نعره‌وارش می‌تپد آغوش قالب‌ها

آغوش قالب‌ها ← آغوش جسم‌هاآهنگ جرس ← صدای زنگ کاروانجولانی ← تاختی و حرکتیسبکروحانه ← سبک‌جانانهنعره‌وارش ← فریاد مانندش

عمارت غیر چین دامن صحرا نمی‌باشد

ز تنگی‌های مذهب اینقدر بالید مشرب‌ها

بالید مشرب‌ها ← روش‌ها بالیدندتنگی‌های مذهب ← تنگ‌نظری‌های کیشعمارت غیر ← ساختمان جز آنچین دامن صحرا ← چین دامان بیابان

زبان در کام پیچیدم، وداع گفتگو کردم

سخن را پردهٔ رخصت بود بربستن لب‌ها

بهار بی‌نشان عالم نومیدی‌ام بیدل

سر غم می‌توان کرد از شکست رنگ مطلب‌ها

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗