› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2329

دور هستی پیش از گامی تمامش کرده‌ایم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه امشکردهایمدشواری دشوار

دور هستی پیش از گامی تمامش کرده‌ایم

عمر وهمی بود قربان خرامش کرده‌ایم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخرامش ← خرام و راه‌رفتن نازشدور هستی ← چرخه و گردش وجودعمر وهمی ← عمر خیالی و پنداری

شیشه‌ها باید عرق بر جبههٔ ما بشکند

کز تری‌های هوس تکلیف جامش کرده‌ایم

ماجرای صبح و شبنم دیدی از هستی مپرس

صد نفس شد آب کاین مقدار رامش کرده‌ایم

رامش ← آرامش و کامجوییشبنم ← ژالهٔ صبحگاهیصد نفس شد آب ← بسیار دم آب شد و محو

خواب عیش زندگی پر منفعل تعبیر بود

شخص فطرت را جنب از احتلامش کرده‌ایم

احتلامش ← احتلام او؛ خواب ناپاکتعبیر ← گزارش خوابجنب ← ناپاکی شرعیعیش ← لذت و خوشیمنفعل ← پذیرا و اثرپذیر

زندگی تلخست از تشویش استقبال مرگ

آه از فکر ادایی آن چه وامش کرده‌ایم

ادایی ← ادا و شیوهتشویش استقبال ← اضطراب پیشوازوامش ← بدهی‌اش

تیره‌بختی هم به آسانی نمی‌آید به دست

تا شفق خورده‌ست خون، صبحی که شامش کرده‌ایم

ما اسیران چون شرارکاغذ آتش زده

مشق آزادی ز چشمک‌های دامش کرده‌ایم

چشم ما مژگان ندزدیده‌ست ز آشوب غبار

در ره او هر چه پیش آمد سلامش کرده‌ایم

آشوب غبار ← شور و غبار راهسلامش ← سلام بر او/آنمژگان ندزدیده‌ست ← چشم برهم‌نزده؛ پلک نبسته

پیش دلدار است دل قاصد دمی‌کانجا رسی

دم نخواهی زد که ما چیزی پیامش کرده‌ایم

دلدار ← معشوقدم نخواهی زد ← سخن نخواهی گفتقاصد ← پیام‌رسانپیامش ← پیام او

غیر خاموشی نمی‌جوشد ز مشت خاک ما

سرمه گردی دارد و فریاد نامش کرده‌ایم

منظر کیفیت گردون هوایی بیش نیست

بار‌ها چون صبح ما هم سیربامش کرده‌ایم

سیربامش ← از بام سیرش شده‌ایممنظر کیفیت ← چشم‌انداز حال و کیفیتهوایی ← پوچ و بی‌بنیادگردون ← چرخ آسمان

نزد ما بیدل علاج مدعی دشوار نیست

از لب خاموش فکر انتقامش کرده‌ایم

انتقامش ← انتقام از اولب خاموش ← لب خاموشمدعی ← خصم و ادعاگر
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗