› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2331

در جگر صد رنگ توفان کرده‌ایم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه انکردهایمردیف کرده ایمدشواری نسبتاً آسان

در جگر صد رنگ توفان کرده‌ایم

تا سرشکی نذر مژگان کرده‌ایم

حیرت از طاووس ما پر می‌زند

وحشتی را نرگسستان کرده‌ایم

اخگر ما پردهٔ خاکسترست

بیضهٔ قمری نمایان کرده‌ایم

تا نفس بر خود تپید آیینه نیست

چون حباب این جلوه سامان کرده‌ایم

شبنم ما جیب خجلت می‌درد

یک عرق آیینه عریان کرده‌ایم

ناله حسرت خانهٔ دیدار اوست

در نفس آیینه پنهان کرده‌ایم

عشق از محرومی ما داغ شد

بی‌جنون سیر بیابان کرده‌ایم

دست بر هم سودنی داریم و بس

خدمت طبع پشیمان کرده‌ایم

ما و شمع کشته نتوان فرق کرد

اینقدر سر در گریبان کرده‌ایم

ماتم فرصت ز حیرت روشن است

جای مو مژگان پریشان کرده‌ایم

ای توانایی به زور خود مناز

ما ضعیفان آنچه نتوان کرده‌ایم

از هجوم اشک ما بیدل مپرس

یار می‌آید چراغان کرده‌ایم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗