› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2330

نشنیده حرف چند که ما گوش کرده‌ایم

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه وشکردهایمردیف کرده ایمدشواری نسبتاً آسان

نشنیده حرف چند که ما گوش کرده‌ایم

تا لب گشوده‌ایم فراموش کرده‌ایم

درد دلیم، شور دو عالم غبار ماست

اما زیارت لب خاموش کرده‌ایم

تسلیم ما قلمرو جولان ناز کیست

سیر نُه آسمان به خم دوش کرده‌ایم

آفات دهر چاره‌گرش یک تغافلست

توفان به بستن مژه خس پوش کرده‌ایم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآفات دهر ← بلاهای روزگاربستن مژه ← بستن پلک؛ نادیده گرفتنتغافلست ← خود را به بی‌خبری زدن استخس پوش ← پوشیده با خس؛ ناچیز‌شده

شوری دگر نداشت خمستان اعتبار

خود را چو درد می سبب جوش کرده‌ایم

حیرت سحر دماندهٔ طرز نگاه ماست

صد چاک سینه نذر یک آغوش کرده‌ایم

حیرت ← سرگشتگی و بهتسحر دماندهٔ ← سحر‌دمیده؛ جادوی دمندهطرز نگاه ← شیوهٔ نگریستننذر ← وقف و فداچاک سینه ← شکاف سینه؛ سوز دل

طاووس رنگ ما ز نگاه که می‌کش است

پرواز را به جلوه قدح نوش کرده‌ایم

جلوه ← نمود و نمایشطاووس رنگ ← رنگ طاووسی؛ خودنماقدح نوش ← پیاله‌نوش؛ سرمستمی‌کش ← جذاب و کشنده

بر وضع ما خطای جنونی دگر مبند

کم نیست این که پیروی هوش کرده‌ایم

مردم به دستگاه بقا ناز می‌کنند

ما تکیه بر فنای خطا پوش کرده‌ایم

بیدل حدیث بیخبران ناشنیدنی است

بودیم معنی‌ای که فراموش کرده‌ایم

حدیث بیخبران ← سخن ناآگاهانمعنی‌ای ← حقیقت و معناییناشنیدنی ← شایستهٔ نشنیدن
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗