› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2336

یاران نه در چمن نه به باغی رسیده‌ایم

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اغیرسیدهایمردیف رسیده ایمدشواری درآمدنی

یاران نه در چمن نه به باغی رسیده‌ایم

بوی‌گلی به سیر دماغی رسیده‌ایم

مفت تأمدم اگر وا رسد کسی

از عالم برون ز سراغی رسیده‌ایم

از سرگذشت عافیت شمع ما مپرس

طی گشت شعله‌ها که به داغی رسیده‌ایم

پر دور نیست از نفس آثار سوختن

پروانه‌ها به دور چراغی رسیده‌ایم

بر بیخودان فسانهٔ عیش دگر مخوان

رنگی شکسته‌ایم و به باغی رسیده‌ایم

اقبال پرگشایی بخت سیاه داشت

از سایهٔ هما به کلاغی رسیده‌ایم

از ما تلاش لغزش مستان غنیمت است

اشکی به یک دو قطره ایاغی رسیده‌ایم

چون سکته‌ای که گل کند از مصرع روان

کم فرصت یقین به فراغی رسیده‌ایم

بیدل درین بهار ثمرهاست گلفشان

ما هم به وهم خویش دماغی رسیده‌ایم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
بوی
رایحه؛ نمادِ نشانه باریک و یادِ دلدار.
اقبال
بخت و روی‌آوریِ دولت؛ نمادِ کامیابی و سعادتِ روزگار.
رنگی
رنگین و رنگ‌دار؛ نمادِ فریب و ناپایداریِ ظاهرِ جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗