› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2382

شکوهٔ اسباب چند، دل به رمیدن دهیم

وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه یدندهیمردیف دهیمدشواری درآمدنی

شکوهٔ اسباب چند، دل به رمیدن دهیم

دامن اگر شد بلند گریه به چیدن دهیم

درد سر ما و من سخت مکرر شده‌ست

حرف فراموشی‌ای یاد شنیدن دهیم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندما و من ← انانیت و خودبینیمکرر ← تکرارشده

عبرت این انجمن خورد سراپای ما

شمع صفت تا کجا لب به گزیدن دهیم

غفلت سرشار خلق نیست‌کفیل شعور

چشمی اگر واشود مژدهٔ دیدن دهیم

شعور ← آگاهی و ادراکغفلت سرشار ← غفلت لبریزمژدهٔ دیدن ← نویدِ بینایینیست‌کفیل ← ضامن نیست

عبرت پیری شکست شیشهٔ گردن کشی

حوصله را بعد ازین جام خمیدن دهیم

هیچکس از باغ دهر صرفه‌بر جهد نیست

بی‌ثمری را مگر حکم رسیدن دهیم

ربشه ما می‌دود هرزه به باغ خیال

آبله‌کو تا دمی گل به دمیدن دهیم

آبله‌کو ← آبله‌پای راه؛ رنج‌دیدهٔ طلبباغ خیال ← باغِ پنداردمیدن ← شکفتنربشه ← ریشههرزه ← بیهوده و بی‌هدف

مزرع بیحاصلان وقف حیا پروری‌ست

دانه کجا تا به حرص رخصت چیدن دهیم

رخصت چیدن ← اجازهٔ برداشتمزرع بیحاصلان ← کشتزارِ بی‌ثمرانوقف ← وقف‌شده؛ مخصوص

مایه همین عبرت‌ست در گره اشک و آه

آنچه ز ما وا کند مزد کشیدن دهیم

بسمل این مشهدیم فرصت دیگر کجاست

یک دو نفس مهلت است داد تپیدن دهیم

بسمل ← نیم‌کشت؛ ذبح‌شدهداد تپیدن ← حقِ تپیدن و اضطراب

زحمت مژگان‌کشد اشک جهان تاز چند

کاش به پایی رسد سر به دویدن دهیم

جهان تاز ← جهان‌نورد؛ تازندهسر به دویدن ← سر در پی دویدنمژگان‌کشد ← رنج‌دهندهٔ مژه

شور طلب همچو شمع قطع نگردد ز ما

پاکند ایجاد اگر سر به بریدن دهیم

سر به بریدن ← سر سپردن به بریدنشور طلب ← شوقِ طلبپاکند ایجاد ← آفرینش بپاشد

سیر خودش باعثی است کاش به دل رو کند

حسن تغافل اداست آینه دیدن دهیم

اداست ← شیوه و نمایش استباعثی ← انگیزه و سببحسن تغافل ← تغافلِ زیبا و عمدیسیر خودش ← سیرِ خویشتن‌بینی

گر همه تن لب شوبم جرأت گفتار کو

قاصد ما بیدل است خط به دریدن دهیم

جرأت گفتار ← دلیری سخنخط به دریدن ← نامه دریدن از عجزقاصد ← پیام‌رسانلب شوبم ← سراسر لب شوم
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗