دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 245
کوتاه نیست سلسلهٔ دود آه ما
کوتاه نیست سلسلهٔ دود آه ما
آشفتگی به زلف که واکرد راه ما
صافطرب ز هستی مادردکلفتاست
دارد نفس چو آینه روز سیاه ما
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندروز سیاه ← تیرهروزی و ادبارصافطرب ← شادیِ بیکدورت و نابمادردکلفتاست ← مایهٔ درد و رنج استنفس ← جان و دم حیات
دریاد جلوهٔ تو دل از دست دادهایم
نو حیرت است آینهٔ کم نگاه ما
زین باغ سعی شبنم ما داغیأس برد
برگی نیافتیم که گردد پناه ما
داغیأس ← نشانِ نومیدی سوزانسعی شبنم ← تلاشِ اندک و زودگذرپناه ما ← سایه و پناهگاه ما
از دستگاه آبله اقبال ما مپرس
درزیرپا شکست ضعیفیکلاه ما
اقبال ← بخت و دولتدستگاه آبله ← سامانهٔ تاول و رنجِ راهضعیفیکلاه ← کلاهِ ناتوانی و خواری
چون اشک سردرآبلهپیچیده میرویم
خار است اگر همه مژه ریزی به راه ما
خار است ← همچون خار میآزاردسردرآبلهپیچیده ← سرِ تاولپیچ از رنج راهمژه ریزی ← مژه بر راه بپاشی
حیرتگداخت شبنم شکی بهار کرد
باری درین چمن نفسی زد نگاه ما
بهار کرد ← به جلوهٔ بهار بدل ساختحیرتگداخت ← حیرت گداخت و آب کردشبنم شکی ← شبنمِ تردید و ناپایدارنفسی زد ← دمید و اثری گذاشت
هرجا رسیدهایم تری موج میزند
عالم طلسم یک عرق است ازگناه ما
در عالمی که فیش رود دعوی حسد
یارب مباد غفلت ماکینهخواه ما
دعوی حسد ← ادّعای رشکبرانگیزغفلت ← بیخبری و سهوفیش ← فیض و ریزش لطفماکینهخواه ← ما که کینهجوییم
بیدل ز بسکه بیاثر عرض هستیام
کردی نکرد در دل آیینه آه ما
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزلهای مرتبط