دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1891
غیر از حیا چه پیش توان برد در عرق
غیر از حیا چه پیش توان برد در عرق
چون اشک سعی تا قدم افشرد در عرق
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندحیا ← شرم و آزرمسعی ← کوشش و تلاشعرق ← عرق شرمساریقدم افشرد ← پا فشرد و استوار ماند
با این هجوم عجز به هرجا قدم زدیم
خجلت بساط آبله گسترد در عرق
بساط آبله ← گسترهٔ تاولهای پاخجلت ← شرم و شرمساریهجوم عجز ← یورش ناتوانی و درماندگیگسترد ← پهن کرد و گسترد
بر روی ما ز شرم نموهای اعتبار
رنگی نکرد گل که نیفشرد در عرق
رنگی نکرد ← جلوهای نداد و رنگ نیستنموهای اعتبار ← رشد و جلوههای آبرونیفشرد ← فشرده و پژمرده نشد
شور شکست شیشه ز توفان گذشته است
آن سنگدل مگر دلی آزرد در عرق
آزرد ← آزرد و رنجاندتوفان ← طوفان سختسنگدل ← بیرحم و سختدلشور شکست ← هیجان و صدای شکستن
شبنم چه واکشد ز تماشای این چمن
ما را گشاد چشم فرو برد در عرق
تماشای این چمن ← نگرش این باغ دنیافرو برد ← فروکشید و غرق کردواکشد ← کناره گیرد و بازکشدگشاد چشم ← باز شدن چشم؛ بیداری
گرد هوس به سعی خجالت نشاندهایم
کم نیست ته نشینی این درد در عرق
ته نشینی ← تهنشین شدن درددرد ← رنج درونیسعی خجالت ← کوشش از سر شرمگرد هوس ← غبار هوس و آرزو
نومید وصل بود دل از ساز انفعال
آیینهات ز ما غلطی خورد در عرق
ساز انفعال ← حالت شرمساریعرق ← عرق شرمغلطی خورد ← خطا کرد و اشتباه افتادنومید وصل ← ناامید از وصال
بیدل تلاش عجز به جایی نمیرسد
خلقی چو شمع داغ شد و مرد در عرق
تلاش عجز ← کوشش از سر ناتوانیداغ شد ← سوخت و نشان داغ گرفتمرد در عرق ← در عرق شرم جان باخت
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزلهای مرتبط