› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1392

تن پرستان که به این آب و نمک عیاشند

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه اشنددشواری دشوار

تن پرستان که به این آب و نمک عیاشند

بی‌تکلف همه بالیدن نان و آشند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآب و نمک ← نان و نمک، معیشتبالیدن نان ← رشد و پروایِ خوراکتن پرستان ← تن‌پرستان، شکم‌پرستانعیاشند ← عیاش و خوشگذران‌اند

سر و گردن همه در دور شکم رفته فرو

پر و خالی و سبک‌مغزتر از خشخاشند

خشخاشند ← چون دانهٔ خشخاش، میان‌تهیدور شکم ← گردِ شکم، مدارِ شکم‌بارگیسبک‌مغزتر ← سبک‌مغزتر، پوچ‌تر

ربط جمعیتشان وقف تغافل ز هم است

چشم اگر باز شود چون مژه‌ها می‌پاشند

تغافل ← نادیده‌گرفتنِ هممی‌پاشند ← پراکنده می‌شوند

آه ازبن نامه سیاهان که ز مشق من و ما

تا دل آیینهٔ راز است نفس نقاشند

آیینهٔ راز ← آینهٔ رازهای نهانمشق من و ما ← تمرینِ منیتنامه سیاهان ← سیه‌نامگان، آلودگاننفس نقاشند ← نفس‌شان نقاشِ خودی است

گفتگو گر ندرّد پرده، کسی اینجا نیست

همه مضمون خیالی ز عبارت فاشند

عبارت فاشند ← در لفظ آشکارند، پوچ‌اندمضمون خیالی ← معنایِ پنداریندرّد پرده ← پرده ندرد، راز فاش نکند

شش جهت مطلع خورشید و سیه روزی چند

سایه‌پرورد قفای مژهٔ خفاشند

خفاشند ← خفاش‌اند، گریزان از نورسایه‌پرورد ← پرورده در سایهسیه روزی ← تیره‌بختانشش جهت ← شش سویِ جهانمطلع خورشید ← افقِ برآمدنِ خورشید

غارت هم چه خیال‌ست رود از دلشان

در نظر تا کفنی هست همان نباشند

غارت ← چپاول و تاراجنباشند ← نیستند، از خود تهی‌اندکفنی ← یک کفن، پوششِ مرگ

انفعالی اگر آید به میان استهزاست

این نم‌اندوده جبین‌ها عرقی می‌شاشند

استهزاست ← ریشخند استانفعالی ← شرمساری و خجالتجبین‌ها ← پیشانی‌هامی‌شاشند ← عرقِ مسخره می‌ریزندنم‌اندوده ← نم‌مالیده، خیسیِ ساختگی

عمر در صحبت هم صرف شد اما ز نفاق

کس ندانست که یاران به کجا می‌باشند

صحبت هم ← هم‌نشینی با یکدیگرنفاق ← دورویییاران ← دوستانِ ظاهری

بی‌تمیز اهل دول می‌گذرند از سر جاه

همه بر مخمل و دیبا قدم فراشند

اهل دول ← دولتمندان و قدرتمندانبی‌تمیز ← بی‌تشخیص، بی‌فرقجاه ← مقام و شوکتدیبا ← دیبا، پارچهٔ فاخرفراشند ← فرش‌گسترِ قدم، نازپرورده

پیش ارباب معانی ز فسون‌های حیل

رو میارید که این آینه‌ها نقاشند

آینه‌ها نقاشند ← این آینه‌ها نقش‌سازند، نه صادقارباب معانی ← صاحبانِ معنی و معرفتفسون‌های حیل ← افسونِ نیرنگ‌ها

بیدل از اهل ادب باش که چون گرد سحر

این تحمل‌نفسان عرصهٔ بی‌پرخاشند

اهل ادب ← ادب‌پیشگانبی‌پرخاشند ← بی‌ستیز و آرام‌اندتحمل‌نفسان ← خویشتن‌دارانگرد سحر ← غبارِ سپیده‌دم، نرم و آرام
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗