› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1373

یاران مزهٔ عبرت از این مائده بردند

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ردنددشواری دشوار

یاران مزهٔ عبرت از این مائده بردند

در نان و نمک‌ها قسمی بود که خوردند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندمائده ← خوان و سفرهمزهٔ عبرت ← طعم پند و عبرت

در چشمهٔ شرم آب نماند از دل بی‌درد

کردند جبین بی‌نم و چشمی نفشردند

جبین بی‌نم ← پیشانی خشک از بی‌شرمیدل بی‌درد ← دلِ بی‌حس و قسیچشمهٔ شرم ← چشمهٔ حیاچشمی نفشردند ← اشکی نفشردند

آه از شرری چند کز افسون تعلق

دندان به دل سنگ فشردند و نمردند

افسون تعلق ← جادوی وابستگیدل سنگ ← دل سخت چون سنگفشردند ← فشردند و پای فشردند

امواج به صد تک زدن حسرت گوهر

آخر کف پا آبله کردند و فسردند

تک زدن ← هجوم و یورشه زدنحسرت گوهر ← حسرتِ یافتن گوهرفسردند ← افسردند؛ منجمد و سرد شدندکف پا آبله ← آبله بر کف پا

هر چینی از این بزم شکست دگر آورد

موی سر فغفور چه مقدار ستردند

فغفور ← پادشاه چینچینی ← ظرف چینیِ بزم

چون شمع در این صومعه از شرم فضولی

تسلیم سرشتان به عرق سبحه شمردند

تسلیم سرشتان ← آنان که سرشت‌شان تسلیم استسبحه ← تسبیحشرم فضولی ← شرمِ فضولی‌گریصومعه ← خلوتکده و خانقاه

در خاک طلب بیدل اثر‌های ضعیفان

لغزش قدمی بود که چون اشک سپردند

اثر‌های ضعیفان ← نشان‌های ناتوانانخاک طلب ← خاک راه طلبسپردند ← به خاک سپردند؛ ودیعه کردندلغزش قدمی ← یک لغزش پا
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗