دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 833
تو ازآن خلوت یکتا چه خبر خواهی داشت
تو ازآن خلوت یکتا چه خبر خواهی داشت
گر شوی حلقه که چشم آنسوی در خواهی داشت
زبن شبستان هوس عشوه چه خواهی خوردن
شمعسان گل به سر از باغ سحر خواهی داشت
یک عرقوارگر از شرم طلب آب شوی
تا ابد درگره قطرهگهر خواهی داشت
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندشرم طلب ← شرم خواستنقطرهگهر ← قطرهای که مروارید شد
شب وصل استکنون دامن او محکمدار
پاس ناموس ادب وقت دگر خواهی داشت
دامن او ← دامن معشوقشب وصل ← شب وصالناموس ادب ← حرمت ادب
تهمت نام تجرد به مسیحا ستم است
میخلی در دل خود سوزن اگر خواهی داشت
تجرد ← بیتعلقی و مجردیسوزن ← سوزن رنج در دلمسیحا ← عیسی
یک حلب شیشه گر از هر قدمت میجوشد
خاطر آبله در سیر و سفر خواهی داشت
گر بسوزی ورقنه فلک از آتش عشق
یادگار من و دل یک دو شرر خواهی داشت
آتش عشق ← سوز عشقشرر ← جرقهورقنه فلک ← نه طبقه آسمان
بیدل این بار امانت به زمین سود سرت
تاکجاجامهٔمعشوق به بر خواهی داشت
بار امانت ← امانت الهی هستیبه زمین سود ← بر خاک سایید
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- سیر
- گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
- باغ
- بوستان؛ نمادِ جهان، جلوهگاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
غزلهای مرتبط